تخطي إلى المحتوى الرئيسي

تاريخ اجتماعى ايران ( فارسي ) — صفحة 659

مساهمون:

ص٦٥٩
خرج مىكرد . . . چون چيزى نماند و دست تنگ شد و بر قوت يك - روزه دسترس نداشت ، خراباتيان بدانستند كه او را هيچ نمانده است و شبى نيمشب چون مست شد ، او را بگرفتند و از خانه بيرون بردند و مزبله‌اى بود او را بر آن جايگه خوابانيدند . بامداد چون از خواب درآمد ، بدانست كه آنچه كرده بود بجاى خويش نبود . . . پس به خانه بازآمد و مادر را گفت : گرسنه‌ام ، هيچ دارى كه من بخورم ؟ هيچ نمانده بود ، الا حصيرى كهنه . آن‌را بفروخت و بدان خوردنى خريد و بخورد . پس مادرش گفت : هيچ نمانده است الا حجره . از بيبرگى آن را هم به گرو كرد و اسبى و دستى سلاح بخريد و برخاست و مادر را وداع كرد ، و چون روز باز بود به دروازه بيرون رفت و روى در راهى نهاد تا از نام و ننگ بگريزد . چون پاره‌اى برفت ، سوارى را ديد كه اسبى تازى نشسته . . . او را گفت : اى مطهر پسر احمد كجا مىروى و به نام و نسب او را بخواند . او را شرم آمد ، گفت : به سر ضياعى از آن خويش مىروم ، گفت : دروغ مىگويد ، همهء مال و نعمت خرج كردى تا حاجت به حصيرى كهنه افتادت . . . مطهر چون آن بشنيد ، درماند و گفت : اى جوان تو كه باشى كه مىخواهى ستر از من بردارى ؟ گفت : اى نادان ، تو ستر از خود برداشته‌اى . اما مرا به تو يك كار است ؛ اگر آن يك كار بكنى . من مال و ملك و سراى و ضياع تو همه باز خرم و به تو باز دهم . گفت : چه كنم ؟ گفت : اين هزار دينار بستان و برو دختر عم خويش را كه پدرت از بهر تو پيش از اين خواسته بود و هنوز به خانه نشسته است و شوهر نكرده . . . او را به خانه آور و البته دست به روى منه ، او را به من سپار تا من همهء مال و نعمت تو باز دهم . و كس خود نداند كه تو چه كرده‌اى . آن پسر با خود گفت اين شگفت كارى است ، اما بكنم . پس آن هزار دينار از وى بستد . . . و فلان روز وعده برنهادند و برفتند . . . پسر بازرگان به شهر آمد و كس پيش دختر عم خود فرستاد و گفت وقت است كه به خانه بازآيى . دختر جواب داد و گفت : مرا و او را پدران نمانده‌اند و همچنين او را چيزى نمانده است . ما زندگى چون كنيم . . . جوان پيغام داد كه مرا هنوز آنقدر كه اسبابى سازم مانده است ؛ اينك هزار دينار ، پانصد دينار تو بستان و برگ و ساز خويش كن ، و آن پانصد دينار ديگر هم به برگ تو كنم و فلان شب بايد كه به خانه بازآيى . دختر گفت : چنين كنم . پس آن جوان . . . آن شب كه وعدهء عروسى بود او را به خانه آورد و چون عروس را بديد ، جمالى داشت سخت نيكو ، دلش نمىداد كه او را از دست بدهد ، و چون نمىداد در بلا و درويشى مىماند . . . با خود گفت : من عهد و قول آن جوانمرد نشكنم . . . ديگر روز ، وعدهء آن مرد بود ، بامداد برخاست كه به وعده‌گاه آيد ، زن او را گفت : كجا مىروى . گفت : بيرون شهر مىروم به كارى . زن گفت : تنها نمىتوانم بودن ، زود بازآى . پسر برفت . . . آن شخص مىآمد برسم عرب روى خويش بربسته و سلاح تمام پوشيده . . . گفت : چه كردى ؟ گفت : كار تمام كردم . گفت : كجاست ؟ گفت . به خانه در است . گفت بياور ، اكنون او را به من سپار تا آنچه قول كرده‌ام جمله به تو دهم . آن سوار را در پيش گرفت و رفتند تا به در خانه . در بگشاد و در خانه رفت ، و آن سوار را در خانهء خويش برد . پس گفت : زن را به حيلتى بيرون توانم آورد . پس در سراى زنان
تاريخ اجتماعى ايران ( فارسي ) — صفحة 659 | مرتضى راوندى