تخطي إلى المحتوى الرئيسي

تاريخ اجتماعى ايران ( فارسي ) — صفحة 658

مساهمون:

ص٦٥٨
مذهبى ناگزير شد كه از تصوير زن خود روى سكه‌ها صرفنظر كند ، فرمان داد كه علامت شير و خورشيد را روى سكه‌ها نقش كنند و با اين عمل مىخواست جمال و موقعيت ممتاز زن خود را با خورشيد همانند سازد . زنان بيوهء سلاطين سلجوقى معمولا به ازدواج يكى از وزرا يا حكام بزرگ كشور درمىآمدند ، چنان كه شمس الدين اصفهانى ، يكى از وزراء با بيوهء غياث الدين - كيخسرو دوم عروسى كرد . . . » « 1 »

معرفى چند زن شجاع و باشخصيت

در كتب و داستانها و منابع تاريخى به حكاياتى برمىخوريم كه معرف وضع اجتماعى و اخلاقى زنان است ؛ و تا حدى مناسبات زنان را با مردان روشن مىكند . از جمله ابو الفضل بيهقى مىنويسد كه : وقتى كه عبد اللّه زبير به اشارهء مادر قهرمان خود ، شجاعانه با ستمگران جنگيد و به دست حجاج و ايادى او كشته شد . خبر كشتن وى را به مادرش دادند . مادر از شنيدن اين خبر « . . . جزع نكرد و گفت : اگر پسرم نه‌چنين كردى ، نه پسر زبير و نبسهء بو بكر صديق رضى اللّه عنهما بودى . پس از چندى ، حجاج پرسيد كه اين عجوزه چه مىكند ، « گفتار و صبورى وى باز نمودند ، گفت : سبحان اللّه العظيم ، اگر عايشه ام المؤمنين و اين خواهردو مرد بودندى هرگز اين خلافت به بنى اميه نرسيدى . اين است جگر و صبر . پس از چندى ، به گفتهء حجاج ، اين شيرزن را به نزديك دار بردند . چون دار بديد ، بفراست دريافت كه فرزند اوست . روى به زنى كرد از شريفترين زنان و گفت : گاه آن نيامد كه اين سوار را ازين اسب فرود آورند . . . » « 2 » چون اين سخن به گوش حجاج رسيد ، دستور داد تا او را از دار به زير آورده و دفن كردند . نظامى عروضى در چهار مقاله خود ، از شخصيت و مناعت طبع دختر فردوسى سخن مىگويد و مىنويسد : « . . . گويند از فردوسى دخترى ماند سخت بزرگوار . صلت سلطان ( مقصود سلطان محمود غزنوى است ) خواستند كه به دو سپارند ، قبول نكرد و گفت محتاج نيستم . . . صاحب بريد به حضرت بنوشت و بر سلطان عرضه كردند . مثال داد . . . آن مال به خواجه ابو بكر اسحق كرامى دهند تا رباط چاهه ، كه بر سر نيشابور و مرو است ، در حد طوس عمارت كنند . » « 3 » در كتاب اسكندرنامه ، كه در حدود قرن پنجم يا ششم هجرى نوشته‌شده ، حكايت يا افسانه‌اى از شهامت اخلاقى يك دختر ذكر شده است . براى وقوف نسبى به اوضاع اجتماعى و اخلاقى مردم در آن دوره ، قسمتى از آن‌را نقل مىكنيم : « . . . بازرگانى بود و او را پسرى بود زيبا و با جمال و لطيف ، و آن بازرگان صدهزار دينار مغربى مايه داشت . . . و اندر همهء جهان اين پسر داشت . چون بازرگان از دنيا بيرون رفت ، اين فرزندش . . . آن مال و نعمت بيمحابا خرج مىكرد . و پدر او را برادرى بود و دخترى با جمال داشت ، و اين دختر را نامزد اين پسركرده بود و پدر اين دختر هم نمانده بود . اما دختر برجاى بود بر اميد آن‌كه ابن عمش بيايد و او را ببرد . پس اين پسر بازرگان در اين شهر بر ناپارسايى عاشق گشت و آن مال و نعمت بر او
هامش
( 1 ) . تامارا تالبوت رايس ، سلجوقيان آسياى صغير ، ترجمهء على اكبر بزرگ‌زاد ( قبل از انتشار ) . ( 2 ) . تاريخ بيهقى ، پيشين ، ص 241 ( به اختصار ) . ( 3 ) . ص 44 .