معاشقه و شوخى و بوسه ، زمينه را مساعد كنند و چون براى مرد انزال دست داد ، بايد صبر كند تا براى زن نيز انزال دست دهد . ولى عملا در روزگار قديم رعايت حال زنان و توجه به - تمايلات اخلاقى و جنسى آنان كمتر مورد نظر بوده . سعدى مىگويد :
پيرمردى لطيف در بغداد * دختر خود به كفشدوزى داد
مردك سنگدل چنان بگزيد * لب دختر كه خون ازو بچكيد
بامدادان پدر چنان ديدش * پيش داماد رفت و پرسيدش
كاى فرومايه ، اين چه دندان است * چند خالى لبش نه انبان است
در نسخهء خطى كتاب عجايبنامه كه ظاهرا آن را شخصى به نام طوسى يا طبرى در 555 نوشته است ، ضمن بحث در موضوعات مختلف ، دربارهء خصوصيات اخلاقى زنان نظريات سخيفى اظهار كرده كه شمهيى از آنرا ذكر مىكنيم :
ذكر طبايع النساء و اخلاقهم : بدانك آفريدگار ، عز و جل ، زن را بيافريد از بهر راحت مردان و از بهر بلاى مردان . . . عقل عزيزتر همه چيزهاست ، و از زن دريغ داشت . و زنان عورتند و چارهء ايشان جز خانه نگه داشتن هيچ نيست . عقيل بن عليه را گفتند دختر را به - شوهر ده كه زن گوشت است و سگان قصد آن كنند ، گفت من دختر را گرسنه دارم تا بطر نباشد و بيرون نيايد . . . و زن را حال از چندگونه بيرون نباشد ؛ يا شوهر دارد . . . يا شوهر ندارد . . . و اگرچه زنى باشد كه از آن ديندارتر نباشد ، چندان بس باشد كه با مردى خالى باشد ، از وى ضعيفتر و رسواتر كس نباشد ؛ و اين سخنى تمام است و معنى آن است كه اگر هزار مرد زن مرا برهنه بيند ، چنان زيان ندارد كه زن من مردى را بيند ؛ زيرا كه مردان را شغف بر زنان كمتر از شغف زنان باشد بر مردان . . . روزى انجشه شعر مىخواند به آوازى خوش ، پيغمبر گفت : « اياك و القوارير » يعنى آبگينه را نشكنى . مثل زد زنان را به آبگينه ، يعنى زنان حاضرند و مىشنوند ، طاقت آواز تو ندارند و آبگينه سريع الانكسار باشد و بطى الانجبار . و هر زن كه مفسد شد هرگز مصلح نگردد . . . و از حكيمى پرسيدند كه بهترين زنان كدام باشد ، گفت آنكه از مادر نزاد . گفت چون زاد ، بهترين ايشان كيست ؟ گفت ، آنكه نزاده جان را بداد ، يعنى كه هيچ زن خير نباشد . . . بهترين زنان آن است كه زود بميرد ، و از آن مرد احمقتر نباشد كه اعتماد كند و ايمن باشد بر زن و گويد زنى پير است و زشت است . سليمان گفت :
زنان بيشتر يا مردان ؟ گفت : « زنان ؛ گفت : چرا ؟ گفت : آدمى نيمى نرند و نيمى ماده و مردى كه فرمان زن برد ، زن باشد . . . » و گويند : ارسطاطاليس روزى نشسته بود ، جمعى زنان بگذشتند ؛ گفت اينها ملك المواتند ، گفتند ؛ چرا ؟ گفت : ملك الموت يكبار جان ستاند در عمرى ، و زن به روز مال ستاند و به شب جان ستاند .
و از مدح زنان بيش از اين ندانم كه آفريدگار گفت :
زنان از بهر مردان آفريديم تا بر ايشان آرام گيرند ، و از وى فرزندى آيد . - محنت خروج آدم از بهشت حوا بود . محنت هاروت و ماروت زهره بود . . . حكما گويند كه كژدم چون زنى را بگزد ، جماع كند درد وى ساكن شود ؛ « و الشر بالشر يذهب . » و از جملهء صحابه ، صحابى را به خواب ديد كه روى وى سياه بود . روزى با وى حكايت كرد كه ترا روى سياه