هركس كه وارد مىشد قليان مىدادند ، بعد مىپرسيدند زن مىخواهى يا دختر جوان ؟ قيمت را طى كرده ، آخوند خود صيغه مىخواند ، بعد يا آن شخص به منزل زن مىرفت يا زن را به منزل خود مىبرد ، و گاه شبها به حجرات طلاب براى آنها يا آشنايان ايشان هم مىآوردند . و از اين وجوه ، ماليات ديوان و خدمتانه مأمورين داده مىشود . اين زن بيوه به مدارس آمدن و شبانه متعهء طلاب شدن و پول گرفتن ، اختصاص به كرمان ندارد ، در تمام شهرهاى ايران ، طلاب عزب در مدارس . . . غالبا زن مىآورند و متعه مىكنند يكشبه يا چند ساعته . حتى در كربلا و نجف هم متداول است لكن به ديگران دادن و اجرت گرفتن مختص به كرمان است . غالبا توپچيها در آنجا پولدار هستند . . . و پول قرض مىدهند . . . » « 1 »
حاج سياح در ص 173 كتاب خود ، مىنويسد : « . . . همهجا مردم ايران در فشار جهل و ظلم هستند ، ابدا ملتفت نيستند كه انسان هستند و انسان حقوقى دارد .
ملاها و امراء خواستهاند اينان نادان و مركب مطيع آنان باشند و انصافا هم خوب به مقصود رسيدهاند . » بطور كلى ، در دورهء قاجاريه ، ركود ، عدم تحرك ، و انحطاط شديدى در تمام شؤون مدنى ، اجتماعى ، و اقتصادى مشهود بود . فرريچارد در سفرنامهء خود مىنويسد :
« . . . طرز زندگى در مشرق زمين ، از ديرباز تاكنون تغييرى نيافته ، به عبارت ديگر ، به همان اندازه كه كرهء ماه از زمان حاجى بابا و يا هارون الرشيد با ماه امروزى تفاوت پيدا كرده ، زندگى كنونى مشرق زمين نيز با سابق تفاوت يافته است . » « 2 »
وضع طبقات ممتاز
نبايد تصور كرد كه تمام افراد طبقات ممتاز در ناز و نعمت به سر مىبردند ، بلكه گاه در بين اشراف و روحانيان و شاهزادهها نيز افرادى بودند كه در شرايط رقتبارى زندگى مىكردند ؛ اعتماد السلطنه مىنويسد :
« در حينى كه بندگان همايون به سلام سردر تشريف مىبردند يكى از شاهزادهها در سر راه ايستاد و فرياد كشيد پادشاها همهاش به خود جواهر مىبندى . از حال ما صلهء ارحام خود كه نان شب نداريم بيخبرى . شاهزاده را گرفتند ، چوبش زدند و حبسش نمودند . اما عطوفت همايونى سبب شد كه ده تومان به مادر او و اولادش انعام دادند . . . » « 3 »
حكيم الملك فقر عمومى را چنين بيان مىكند : ابراهيم حكيم الملك در شرح حال خود مىگويد :
من وقتى تحصيلاتم در فرانسه تمام شد و ديپلم دكتراى خود را در طب گرفتم ، به ايران آمدم ، يك مطب باز كردم . مريضهايى كه پيش من مىآمدند من مىديدم كه همهشان بيچيز و بينوايند ، نه تنها حق ويزيت نمىگرفتم بلكه بهشون پول هم مىدادم كه بروند دوا بخرند و خودشان را معالجه كنند . يكى دو سال اينطورى گذشت ، ديدم اينطورى كه نمىشود زندگى كرد ؛ من بايد از جيب خودم هم پول به مريضها بدهم ناچار مطبّم را جمع كردم . « 4 »
هامش
( 1 ) . خاطرات حاج سياح ، ص 65 ( به اختصار ) .
( 2 ) . سفرنامه فرريچارد ، ترجمهء مهين دخت صبا ، ص 43 .
( 3 ) . روزنامهء خاطرات اعتماد السلطنه ، به اهتمام ايرج افشار ، ص 1000 .
( 4 ) . نقل از : راهنماى كتاب ، سال پانزدهم ، شمارههاى 5 و 6 ، ص 482 .