خواجه گفت ، اگر محكوم نشود ، چكنى ؟ هارون گفت صدهزار دينار تو را دهم و كنيزك نيز تو را باشد . همينكه موافقت روى داد ، هارون كنيزك را نزد خود خواند و از مذهب وى پرسيد .
گفت ، بر طريقهء دين پيغمبر و آل او هستم . هارون پرسيد كه بعد از پيغمبر كه خليفه او بود ، حسنيه گفت ، بفرماى تا علما را حاضر كنند تا آنچه توانم بگويم . اگر كسى را در مذهب من سخنى باشد ، به حقيقت و راستى جواب گويم . هارون دريافت كه با او همكيش نيست و يحيى را گفت كه اين كنيزك را بكشند .
وزير گفت ، اى امير المؤمنين . اين كنيزك دعوى بزرگى كرد . اگر از علما مغلوب شود بايد وى را به قتل رسانيد و اگر علما را مغلوب سازد رعايت وى بر خليفهء زمان لازم باشد ، هارون با اين نظر موافقت كرد و فرمان داد تا علماى مملكت را جمع كردند . در اين مجلس كه چهارصد نفر از علماى بزرگ از جمله شافعى و ابراهيم نظام بصرى شركت داشتند ، چون مجلس منعقد شد ، ابراهيم بر كرسى زرين جاى گرفت . هارون فرمان داد تا حسنيه را حاضر كردند . وى پس از ثناى هارون ، در برابر ابراهيم قرار گرفت . هارون به حسنيه گفت ، شروع كنيد .
حسنيه خطاب به ابراهيم گفت ، تويى كه صد جلد از مصنفات تو در ميان مردم مشهور است و خود را وارث علم رسول مىدانى ؟ ابراهيم برآشفت و گفت ، سخريه مىكنى ، مرا با كنيزكى مباحثه كردن چه مناسبت است يحيى گفت ، انظر الى ما قال و لا تنظر الى من قال ؛ يعنى ، ببين چه مىگويد و به گوينده نگاه مكن . حسنيه گفت ، بپرس . ابراهيم شروع به پرسيدن كرد و در مقابل جوابهاى كافى شنيد ، بطورىكه هارون و اركان دولت از حسن تقرير او حيران ماندند .
حسنيه گفت ، اى ابراهيم ، مناظره به طول انجاميد ، مىترسم خليفه را ملالى روى دهد . اگر رخصت باشد من نيز سؤال كنم .
ابراهيم گفت ، سه مسألهء ديگر بپرسم ، اگر جواب گويى سكوت كنم . حسنيه گفت ، بپرس ، ابراهيم سؤال كرد كه بعد از پيغمبر خليفه كه بوده ؟ حسنيه گفت ، آنكه سابق الاسلام بود . ابراهيم گفت ، كه سابق الاسلام بود ؟ حسنيه گفت ، آنكه داماد و پسرعم و برادرش بود .
هارون از اين سخن متغير شد . ابراهيم چون هارون را متغير يافت ، دلير شد و گفت به چه دليل مىگويى كه على سابق الاسلام بود ، من مىگويم كه ابو بكر ، وقتى كه ايمان آورد چهل سال داشت و على در آنوقت كودك بود و ايمان و طاعت و كفر و معصيت او را اعتبارى نيست .
حسنيه گفت ، اگر من به تو ثابت كنم كه ايمان و طاعت و كفر و معصيت كودك را اعتبار هست و كودك چنان كه تو مىگويى در معرض ثواب و عقاب الهى است ، اقرار مىكنى كه ايمان على را در دوران كودكى ارزش و اعتبار هست . ابراهيم گفت ، اگر به دليل واضح اين مطلب را ثابت كنى ، اقرار كنم . حسنيه گفت ، چه مىگويى در باب پسرى كه خضر به قتل رسانيد ، چنان كه نص قرآن در قضيهء خضر و موسى به آن شاهد است . ابراهيم بگو ، ببينم كه كشتن آن طفل به استحقاق بود يا خضر ظالم بود ، درحالىكه در قرآن از خضر به نيكى ياد شده است .
ابراهيم بدون آنكه جوابى گويد ، گفت از اين مسئله درگذشتيم . پس گفت ، چه مى - گويى از حق عباس و على كه بر سر ميراث پيغمبر منازعت كردند و هريك مىگفت كه حق
تاريخ اجتماعى ايران ( فارسي ) — صفحة 640
مساهمون: مرتضى راوندى
ص٦٤٠