تخطي إلى المحتوى الرئيسي

تاريخ اجتماعى ايران ( فارسي ) — صفحة 639

مساهمون:

ص٦٣٩
ناشى از ارادهء خدا مىدانست هميشه امراض و ناراحتيها را تحمل مىكرد . روزى سرش به درختى خورد و خون آمد ، يكى گفت : مگر احساس درد نمىكنى ؟ گفت : نه ، چنان غرق خدا هستم كه هيچ‌چيز درك نمىكنم ، خدا مرا به امورى مشغول كرده كه به اين چيزها توجه نمىكنم . علاقهء به خدا را بدون هيچ پاداشى تبليغ مىكرد ، و مىگفت : من به خدا براى پاداش خدمت نمىكنم ؛ نه ترسى از جهنم دارم و نه عشقى به بهشت . اگر براى سعادت آخرت خدمت كنم ، بندهء بدى هستم ؛ من فقط براى عشق خدا خدمت مىكنم . گفتند كه آيا از شيطان تنفر دارى ؟ گفت : عشق خدا محلى براى تنفر از شيطان باقى نگذاشته است . اشعار صوفيانهء عالى گفته است : « خدايا اگر من تو را بخاطر ترس از جهنم عبادت مىكنم من را در جهنم سوزان جاى ده ، و اگر به اميد بهشت عبادت تو را مىكنم مرا به بهشتيان ملحق مكن . ولى اگر بخاطر خودت ، تو را عبادت مىكنم مرا از زيباييهاى جاودانى خود بىنصيب مگردان . » « 1 »

يك زن دانشمند

در تاريخ مبارزات و احتجاجاتى كه بين شيعه و سنى رخ داده است گفتگوها و محاوراتى كه بين كنيزكى حسنيه نام با ابراهيم بصرى در محضر هارون الرشيد روى داده است ، قابل توجه و شايان نقل است : « شيخ ابو الفتوح رازى مىگويد كه در ايام خلافت هارون ، يكى از تجار بغداد اموالش را از دست داد و به وضعى نكبت‌بار مبتلا شد . او كنيزكى داشت حسنيه نام ؛ همين‌كه وضع اسف‌بار خود را با وى در ميان نهاد ، كنيزك گفت ، اى خواجه صلاح در آن است كه مرا به نزد هارون برى و براى فروش عرضه كنى ، و اگر قيمت پرسد صدهزار دينار زر در بها طلبى ، و اگر از علت گرانى پرسد ، بگو همهء علماى ملت را جمع كند تا با من در علوم دينيه مباحثه كنند تا من بر همه فائق آيم . تاجر گفت ، حاشا من اين كار نكنم ، چه ، مىشود كه آن ظالم چون از حسن صورت و اوصاف تو مستحضر شود ، فورا تو را از من بگيرد و بىتو زندگى براى من دشوار است ؛ زيرا فقط تسلى خاطر من تويى . حسنيه گفت : مترس كه به بركت اهل بيت . . . تا مرا حيات هست كسى مرا از تو جدا نتواند كرد . پس از تأمل بسيار ، خواجه نزد يحيى برمكى ، وزير هارون الرشيد ، رفت و موضوع را با وى درميان گذاشت . يحيى گفت : برو كنيز را بيار ، تاجر اطاعت كرد . يحيى چون حسن طلعت و فصاحت حسنيه را بديد متحير ماند ، بيدرنگ نزد هارون رفت و قضيهء حسنيه را بيان كرد . هارون گفت ، حسنيه را حاضر كردند . چون حسنيه درآمد ، برقع بر روى كشيده و شعرى چند در مدح وى بخواند . هارون را بسيار خوش آمد ، گفت تا برقع از روى او برداشتند . چون رويش را زيبا و دلنشين يافت خواجهء وى را فراخواند و بهاى كنيزك را پرسيد . خواجه گفت : صدهزار دينار طلا . هارون برآشفت و سبب آن پرسيد . خواجه گفت : بدان‌جهت كه اگر جميع علماى مملكت تو جمع شوند ، در علوم دينيه او را ملزم و محكوم نتوانند كرد . هارون به خواجه گفت : اگر ملزم و محكوم گردد ، بگويم گردن تو بزنند و كنيزك مرا باشد .
هامش
( 1 ) . جميل احمد پاكستانى ، صد شخصيت نامدار در عالم اسلام ، ترجمه دكتر محمد حسين تمدن ، چاپ لاهور 1971 ، ( به اختصار ) .
تاريخ اجتماعى ايران ( فارسي ) — صفحة 639 | مرتضى راوندى