نيكبختى مىشمردند . موضوع حكايت اين است كه در كرمان گنجى اسرارآميز يافتند ، براى كشف حقيقت به پيرمردى رجوع كردند ، پيرمرد گفت : من ندانم از پدرم بايد پرسيد ، گفتند :
تو را پدر هست ؟ گفت : به فلان محلت . . . فلان نام پدر من است . چون او را بيافتند ، گفتند :
تو در فلان محلت پسرى دارى ، و حال « گنج » از وى پرسيدند . گفت : من ندانم ، ممكن است كه پدرم داند . گفتند تو پدر دارى ؟ گفت : در فلان محلت پدرى دارم ، مردى جوان . هر سه را پيش پادشاه حاضر كردند . ملك فرمود كه اين حالت . . . عجيبتر است . . . جوان گفت : پادشاه را زندگى دراز باد ، اين حال از زنان افتاده است ؛ مرا زنى نيك است ، نگذارد كه رنجشى به خاطر من رسد و اگر در روزى هزار كارش فرمايم ، روى ترش نكند ؛ لاجرم چنين تازه ماندهام . و پسر من زنى دارد كه به بعضى احوال با وى سازد و به بعضى حال نسازد و لاجرم نيمهپير شده است ، و پسر پسرم زنى سليطه دارد ، كه به هيچحال نسازد و فرمان نبرد ؛ از اين سبب عاجز و پير شده است . . . » « 1 »
تقليل در مهريهء زنان
پس از حملهء مغول و استقرار حكومت ايلخانان ، در دورهء پادشاهى غازان ، براى پايان دادن به اختلافات زناشويى و تسهيل در امر طلاق ، غازان تصميم مىگيرد مهريه و كاوين زنان را تا ميزان زيادى تقليل دهد .
غازان مىگفت : اگر ميزان مهر سنگين باشد ، مرد از بيم پرداخت مهر جرأت نمى - كند زن ناسازگار خود را طلاق گويد و در نتيجه ناچار مىشود عمرى به اكراه و بيميلى با زن خود سر كند . به همين مناسبت ، او ميزان كاوين را به نوزده دينار و نيم تقليل داد تا هيچچيز مانع طلاق و جدايى زن و شوهر ناسازگار نگردد . به عقيدهء غازان ، زن و شوهرى كه يكديگر را دوست دارند ، به صد حيلت و اجبار جدا كردن آنان ممكن نيست ، ولى « اگر كسى در دوستى و موافقت زنى متردد باشد ، بىگفتوگوى و انديشه و مانع از او جدا تواند شد ؛ و نيز مردم را فرزندان باشند و مؤونت ايشان بر پدران بود . چون مال پدر به كاوين زن مستهلك گردد ، وجه پرورش فرزندان و ما يحتاج فلان كار ايشان از كجا باشد ؟ »
از حدود آزادى و موقعيت اجتماعى زنان در ايران بعد از اسلام ، اطلاعات دقيقى در دست نيست ؛ ظاهرا همانطور كه امروز موقعيت اقتصادى و اجتماعى زنان در سراسر ايران يكسان نيست و وضع اقتصادى و اجتماعى زنان مناطق شمالى با وضع عمومى زنان در مناطق مركزى و جنوبى فرق فراوان دارد ، در قرون گذشته نيز بموجب مداركى كه در دست است ، چنين اختلافاتى برحسب موقعيت محل و عرف و عادت و سنن محلى ، بين زنان ايرانى وجود داشته است .
مثلا ناصر خسرو علوى ، كه در سال 444 طبس را ديده است ، ضمن توصيف امنيت و آسايشى كه در آن منطقه حكومت داشته ، در مورد زنان مىگويد : « هيچ زن را زهره نباشد كه با مرد بيگانه سخن گويد ، و اگر گفتى هردو را بكشتندى . » همو در جاى ديگر از سفرنامهء خود مىنويسد كه پس از گذشتن از خوى به « . . . يوان و وسطان ( واقع در تركيهء كنونى ) رسيديم و
هامش
( 1 ) . ص 74 به بعد ( به اختصار ) .