( تُرْجِي مَنْ تَشاءُ مِنْهُنَّ وَ تُؤْوِي إِلَيْكَ مَنْ تَشاءُ وَ مَنِ ابْتَغَيْتَ مِمَّنْ عَزَلْتَ فَلا جُناحَ عَلَيْكَ )
. .
( تو اى رسول هريك از زنانت را كه خواهى ، نوبتش مؤخردار و هركرا خواهى به خود بپذير و هم آن را كه ( بقهر ) از خود راندى ، اگرش ( به مهر ) خواندى ، باز بر تو باكى نيست .
اين بهترين شادمانى و روشنى ديدهء آنهاست ، و هرگز هيچيك بايد محزون نباشند ) . . . [ سورهء احزاب ، آيهء 51 ] .
( فَلَمَّا قَضى زَيْدٌ مِنْها وَطَراً زَوَّجْناكَها لِكَيْ لا يَكُونَ عَلَى الْمُؤْمِنِينَ حَرَجٌ فِي أَزْواجِ أَدْعِيائِهِمْ إِذا قَضَوْا مِنْهُنَّ وَطَراً )
. . . ( پس چون زيد از آن زن كام گرفت و طلاق داد ، او را به نكاح تو در آورديم ، تا از اين پس مؤمنان در نكاح زنان پسرخواندهء خود بر خويش گناهى نپندارند ) [ سورهء احزاب ، آيهء 37 ] همچنين در سورهء التحريم ، آيهء اول چنين آمده است :
« يا أَيُّهَا النَّبِيُّ لِمَ تُحَرِّمُ ما أَحَلَّ اللَّهُ لَكَ تَبْتَغِي مَرْضاتَ أَزْواجِكَ وَ اللَّهُ غَفُورٌ رَحِيمٌ . . . »
( اى پيغمبر ، چرا حرام مىكنى آنچه خدا ترا حلال كرده است ، آيا خوشنودى زنان خود را طلب مىكنى ؟ و خدا غفور و رحيم است ) . بنابر روايت باب پنجاه و پنجم جلد دوم كتاب حيات القلوب ، روزى محمد ( ص ) در خانهء حفصه بود و ماريهء قبطيه او را خدمت مىنمود . اتفاقا حفصه پى كارى رفت ، و محمد با ماريه مقاربت نمود . چون حفصه بر اين جريان واقف شد ، غضبناك شد و گفت آيا در روز نوبت من در فراش من به كنيزى مقاربت مىكنى ؟ پس محمد شرمنده شد و فرمود كه اين سخن را كوتاه كن كه ماريه را بر خود حرام گردانيدم ، و ديگر با او نزديكى نخواهم كرد . پس از چندى ، با نزول آيهء سابق الذكر ، بار ديگر ماريه بر حضرت حلال شد و حفصه نيز سخنى نگفت .
مناسبات حضرت با زنهايش گاه به تيرگى مىگراييد ؛ يكبار وضع بحرانى شديدى پيش آمد كه منتهى به جدايى محمد ( ص ) از همهء زنها گرديد ، و اين جدايى يكماه به طول انجاميد و در پايان ماه محمد ( ص ) آنها را در انتخاب يكى از دو راه يعنى بين رجحان دادن همسرى محمد ( ص ) و تسليم شدن به امر خدا ، يا ترجيح دادن دنيا و خواستهاى آن ، آزاد گذاشت . علت وقوع اين حادثه را يكى از راويان چنين نقل مىكند كه « يك روز زنهاى محمد ( ص ) او را محاصره كرده و با سروصداى زيادى كه راه انداخته بودند ، از او لباس مىخواستند . روايات عديدهء ديگرى وجود دارد كه ظاهرا در پيدايش اين بحران مؤثر بوده است . درهرحال ريشهء اين جريان هرچه بود ، سبب گرديد همهء زنان همصدا عليه آن بزرگوار بهپا خيزند ، و محمد كه به ستوه آمده بود با همهء زنان متاركه كرد . البته در طول مدت يكماه ، عمر و ابو بكر كه هر دو پدرزن حضرت بودند و شايد عدهاى ديگر از رجال عالم اسلام از اين وضع بحرانى خبردار شدند .
عمر با نارضايتى و قدرى نگرانى به دخترش توصيه و تأكيد مىكرد كه : در تقاضاهاى خودتان از محمد ( ص ) افراط نكنيد ، و با او مخالفت ننماييد ، و پشت سر او حرف نزنيد و از مصاحبت او احتراز نكنيد و هرچه احتياج داريد از من بخواهيد و نسبت به رقيبتان ، و مخصوصا همسايهء رفيقتان عايشه ، كه زيباتر و در نظر محمد ( ص ) محبوبتر است حسادت نورزيد . . . مطابق يكى از روايات ، عمر بتنهايى ، و مطابق روايت ديگرى به اتفاق ابو بكر ، به داخل حرم زنان رفته و به هريك بنوبت اخطار كردند تا نوبت به ام سلمه رسيد . وى در مقابل اخطار ، با لحن اعتراض -