تخطي إلى المحتوى الرئيسي

تاريخ اجتماعى ايران ( فارسي ) — صفحة 51

مساهمون:

ص٥١
گفت : اى مسلمانان زر ندارم كه زن كنم و قوت جنگ ندارم . . » « 1 » در بوستان مىگويد :
يكى طفل دندان برآورده بود * پدر سر به فكرت فرو برده بود كه من نان و برگ از كجا آرمش * مروت نباشد كه بگذارمش
به نظر سعدى :
بنى آدم اعضاى يكديگرند * كه در آفرينش ز يك گوهرند چون عضوى به درد آورد روزگار * دگر عضوها را نماند قرار تو كز محنت ديگران بيغمى * نشايد كه نامت نهند آدمى
گاه در آثار منظوم و منثور سعدى ، آثارى از يك اجتماع طبقاتى ، يعنى جامعه‌اى كه در آن ستمگران و ستمكشان و گرسنگان و سيران در برابر هم قرار گرفته‌اند ، به چشم مىخورد . سعدى با آنكه در گلستان خود را « پروردهء نعمت بزرگان » معرفى كرده ، و به علت نزديكى با سلاطين و امراء مصلحت طبقاتى خود را در دفاع از حقوق آنان تشخيص داده است ، معذلك در آثار خود كمابيش مناظر دلخراش اجتماعى و مظالم حكمرانان ، و سالوس و رياى روحانى - نمايان را بطرزى جالب و دلنشين بيان كرده است . سعدى در گلستان نشان مىدهد ، در اجتماعى كه پول دواى همهء دردهاست فرزند در انتظار مرگ پدر مىنشيند و گاه براى مرگ او نذر و نياز مىكند : « ميهمان پيرى بودم در ديار بكر كه مال فراوان داشت و فرزندى خوبروى . شبى حكايت كرد كه مرا به عمر خويش بجز اين فرزند نيست . درختى در اين وادى زيارتگاه است . . . شبهاى دراز در پاى آن درخت بر حق بناليده‌ام تا مرا اين فرزند بخشيده است . شنيدم كه پسر با رفيقان آهسته همى گفت : چه بودى گر من آن درخت بدانستمى كجاست تا دعا كردمى و پدر به مردى : خواجه شادىكنان كه پسرم عاقل است و پسر طعنه‌زنان كه پدرم فرتوت . » در حكايت ديگرى وضع روحى و اخلاقى پولپرستان را بيان مىكند : توانگرى بخيل را پسرى رنجور بود ، نيكخواهانش گفتند مصلحت آن است كه ختم قرآنى كنى از بهر وى ، يا بذل و قربانى . لختى بر انديشه فرو رفت و گفت ختم قرآن اوليتر كه گله دور است . صاحبدلى بشنيد و گفت ختمش به علت آن اختيار آمد كه قرآن بر سر زبان است و زر در ميان جان . سعدى در طى حكايت « جدال سعدى با مدعى » از اختلاف عظيم طبقاتى در عصر خود و مفاسدى كه از آن ناشى شده است پرده برمىدارد و از مدعى مىپرسد : « هرگز ديده‌اى . . . بينوايى به زندان در نشسته ، يا پردهء معصومى دريده و يا كفى از معصم ( يعنى مچ دست ) بريده ، الا به علت درويشى . . . اغلب تهيدستان دامن عصمت به معصيت مىآلايند و گرسنگان نان ربايند . . . » ملاى رومى در جمله‌اى كوتاه ، ماهيت عصر خود را آشكار مىكند :
هركه او بيدارتر پردردتر * هركه او آگاهتر رخ زردتر
عبيد زاكانى طى حكايتى طنزآميز ، وضع اقتصادى طبقات محروم را مجسم مىكند :
هامش
( 1 ) . كليات سعدى ، چاپ بمبئى ، ص 61 .