اين را هم به عميد نشابور ده از آنكه همهچيز را به وى دادهيى - كه مىتواند طنز لطيفى را كه در عمق داستان ، بر بيعد التيهاى اجتماعى بانگ اعتراض برآورده است ناديده بگيرد ؟
آنگاه كه بينوايان ، درماندگان و شوريدهحالان به سخن درآيند بر اين گونه تضادها و تناقضها انگشت مىگذارند و اعتراضات را با سادهدلى خاصى كه دارند تا به دستگاه خلقت هم سرايت مىدهند و تا بمشيت الهى . . . » « 1 »
اوحد الدين انورى طبقات محروم را به امساك و قناعت دعوت مىكند :
آلودهء منت كسان كم شو * تا يكشبه در وثاق تو نان است
. . . تا بتوانى حذر كن از منت * كاين منت خلق كاهش جان است
شك نيست كه هركه چيزى دارد * آن را بدهد طريق احسان است
ليكن چو كسى بود كه نستاند * احسان آن است و پس نه آسان است
چندانكه مروت است در دادن * در ناستدن هزار چندان است
رشيد وطواط ضمن قصيدهاى از فقر توأم با استغناى طبع ، و فضل بيكران خود سخن مىگويد :
صدرا ، بفرتو كه نهشتم به عمر خود * عرض كريم را به هوى در كف هوان
زانهانيم كه بر در هركس كنم قرار * همچون سگان ز بهر يكى پاره استخوان
گر مال نيست ، هست مرا فضل بيشمار * ور سيم نيست ، هست مرا علم بيكران
بل فضل به مرا كه بسى در شاهوار * بل علم به مرا كه بسى گنج شايگان
ابو الفرج رومى نيز به وضع اسفناك خردمندان و جوانمردان اشاره مىكند :
گردون ز براى هر خردمند * صد شربت جانگزا درآميخت
گيتى ز براى هر جوانمرد * هر زهر كه داشت در قدح ريخت
از بهر هنر در اين زمانه * هر فتنه كه صعبتر برانگيخت
جز آب دو ديده مىنشويد * خاكى كه زمانه بر رخم ريخت
بر اهل هنر جفا كند چرخ * نتوان ز جفاى چرخ بگريخت
سوزنى سمرقندى شاعر هزلگو و بىبندوبار قرن ششم نيز از مقام ارجمند هنر سخن مىگويد !
اندر جهان چو بيهنرى عيب و عار نيست * با فخر و با هنر زى و بىعيب و عار باش
فخر از هنر نماى و به اهل هنر گراى * وز عيب و عار بيهنرى بر كنار باش
عبد الواسع جبلى نيز از رنج روحى فضلا و اهل علم ياد مىكند :
منسوخ شد مروت و معدوم شد وفا * وز هردو نام ماند چو سيمرغ و كيميا
شد راستى خيانت و شد زيركى سفه * شد دوستى عداوت و شد مردمى جفا
هر عاقلى به زاويهاى مانده ممتحن * هر فاضلى به داهيهاى گشته مبتلا
با يكدگر كنند همى كبر هر گروه * آگاه نه كز آن نتوان يافت كبريا
با اينهمه كه كبر نكوهيده عادتيست * آزاده را همى ز تواضع رسد بلا
هامش
( 1 ) . نه شرقى ، نه غربى - انسانى ، « زبان و فرهنگ ايران » دكتر زرينكوب ، ص 234 به بعد .