بابا طاهر عريان ، شاعر نامدار ايرانى ، در اشعار زير به وضع آشفتهء اقتصادى در قرن پنجم هجرى حمله مىكند و مىگويد :
اگر دستم رسد بر چرخ گردون * از آن پرسم كه اين چون است و آن چون
يكى را دادهاى صد ناز و نعمت * يكى را قرص جو آلوده در خون
نظامى گنجوى گاهوبيگاه در آثار و اشعار خود ، مردم را به عدالتخواهى و مبارزه با ستمگران فرا مىخواند و از سر خيرخواهى به ستمكشان روزگار مىگويد :
پايينطلب خسان چه باشى * دست خوش ناكسان چه باشى
گردن چه نهى به هر قفايى * راضى چه شوى به هر جفايى
چون كوه بلند پشتيى كن * با نرم جهان ، درشتيى كن
چون سوسن اگر حرير بافى * دردى خورى از زمين صافى
خوارى خلل درونى آرد * بيداد كشى زبونى آرد
مىباش چو خار حربه بر دوش * تا خرمن گل كشى در آغوش
نيروشكن است حيف و بيداد * از حيف بميرد آدميزاد
فخر الدين اسعد گرگانى ، ضمن توصيف پادشاهى 83 سالهء رامين ، از مدينهء فاضلهاى سخن مىگويد كه در آن از رنج و درد و اختلاف طبقاتى اثرى نيست :
به فرّش گشته سه چيز از جهان كم * يكى رنج و دوم درد و سوم عم
ز دلها گشت بيدادى فراموش * توانگر شد هر آنكو بود بيتوش « 1 »
نه جستى گرگ بر ميشى فزونى * نه كردى ميش گرگى را زبونى
از پدر مرده ملاف اى جوان * گر نه سگى چون خوشى از استخوان
از هنر خويش گشا سينه را * مايه مكن نسبت ديرينه را
- امير خسرو دهلوى
نظامى گنجوى به فرزند خود اندرز مىدهد كه از راه كار و كوشش ، مقام و منزلتى كسب كند و به پدر خود نبالد .
غافل منشين نه وقت بازيست * وقت هنر است و سرفرازيست
دانش طلب و بزرگى آموز * تا به نگرند روزت از روز
جائى كه بزرگ بايدت بود * فرزندى من نداردت سود
چون شير به خود ، سپهشكن باش * فرزند خصال خويشتن باش « 2 »
مىدهد دست فلك نعمت اصحاب يمين * به گروهى كه ندانند يمين را ز شمال
وانكه او را ز خرى توبره بايد بر سر * فلكش لعل به دامان دهد و زر به جوال
- كمال الدين اسماعيل
هامش
( 1 ) . كليات نظامى ، « ليلى و مجنون » ، ص 461 .
( 2 ) . همان ، ص 456 .