سعدى ، با اينكه مردى اشعرى و محافظه كار است با نظام اجتماعى و طبقاتى عصر خود به سختى مخالف است ؛ چنان كه در بوستان مىگويد :
گرفتم كز افتادگان نيستى * چو افتاده بينى چرا ايستى ؟
من از بينوايى نيم روى زرد * غم بينوايان رخم زرد كرد
نخواهد كه بيند خردمند ريش * نه بر عضو مردم نه بر عضو خويش
كه مرد ، ارچه بر ساحل است ، اى رفيق * نياسايد ار دوستانش غريق
يكى اول از تندرستان منم * چو ريشى ببينم ، بلرزد تنم
منقص بود عيش آن تندرست * كه باشد به پهلوى بيمار سست
چو بينم كه درويش مسكين نخورد * به كام اندرم لقمه زهر است و درد
يكى را به زندان درش دوستان * كجا ماندش عيش در بوستان
توانگر خود آن لقمه چون مىخورد * چو بيند كه درويش خون مىخورد
كسى زين ميان گوى دولت ربود * كه در بند آسايش خلق بود
سياه اندرون باشد و سنگدل * كه خواهد كه مورى شود تنگدل
كسى نيك بيند به هر دو سراى * كه نيكى رساند به خلق خداى
خويشتن را نيكخواهى نيكخواه خلق باش * زانكه هرگز بد نباشد مرد نيكانديش را
آدميت رحم بر بيچارگان آوردن است * كادمى را تن بلرزد چون ببيند ريش را
آنچه نفس خويش را خواهى حرامت سعديا * گر نخواهى همچنان بيگانه را و خويش را
سعدى آشفتگى وضع اجتماعى و اقتصادى دوران خود را در اشعار زير نشان مىدهد :
اگر روزى به دانش برفزودى * ز نادان تنگروزىتر نبودى
به نادان آنچنان روزى رساند * كه صد دانا در آن حيران بماند
اوفتاده است در جهان بسيار * بىتميز ارجمند و عاقل ، خوار
كيمياگر ز غصه مرده و رنج * ابله اندر خرابه يافته گنج
يك روز خرج مطبخ تو قوت سال ماست * يك سال مردمى كن و يك روز روزهگير
سعدى در جملات زير به نتايج شوم فقر و احتياج اشاره مىكند :
« . . . درويشى را با مخنثى ( پليدى ) بر خبثى بگرفتند با وجود شرمسارى و بيم سنگسارى