تخطي إلى المحتوى الرئيسي

تاريخ اجتماعى ايران ( فارسي ) — صفحة 47

مساهمون:

ص٤٧
مستمندان رنج مىبرد و با اختلاف طبقاتى مخالف بود ؛ وى مىگويد : « دو صفت است كه هرگز نمىپسندم ؛ كفران نعمت در توانگران و خوارى و مذلت در مستمندان » « 1 » خطيب بغدادى مىنويسد كه « در ايامى كه ابن جرير طبرى با دوستان خود در مصر بود ، پس از چندى همگى تهيدست شدند . كار گرسنگى به جائى رسيد كه تصميم گرفتند قرعه بزنند به نام هريك آمد برود و براى دوستان گدايى كند . . . » « 2 » ناصر خسرو علوى شاعر روشن‌دل ما افتخار به « خون » و مفاخر آباء و اجدادى را به باد مسخره مىگيرد :
گويى كه از نژاد بزرگانم * گفتارى آمدى تو نه كردارى بىفضل كمترى تو ز گنجشكى * گر چه ز پشت جعفر طيارى بيچاره زنده‌اى بود اى خواجه * آنك او ز مردگان طلبد يارى چه سود چون همى ز تو گند آيد * گر تو به نام احمد عطارى طب پدر ترا ندهد نفعى * تو چون‌كه گرد خويش همى خارى گر بر قياس فضل بگشتى مدار دهر * جز بر مقر ماه نبودى مقر مرا نىنى كه چرخ و دهر ندانند قدر فضل * اين گفته بود گاه جوانى پدر مرا دانش به از ضياع و به از جاه و ملك و مال * اين خاطر خطير چنين گفت مر مرا يكى را بىهنر مال از عدد بيش * يكى با صد هنر دلتنگ و دلريش چيست اين باد و بروت خواجگى * سيم دارم فاضلم بارى كيم
- جمال الدين عبد الرزاق اصفهانى
براى نان چه ريزى آبرويت * كه آتش بهترت زان نان دريغا
- عطار در حكايت ديوانه عطار و اعتراض او بر املاك و ثروت نامحدود عميد نشابور نيز بانگ اعتراض به بيعد التيهاى اجتماعى به گوش مىرسد شيخ فريد الدين عطار مىگويد : « اين ديوانه به نيشابور مىرفت دشتى ديد فراخ كه در آن گاو بسيار مىچريد ، پرسيد كه اين گاوها مال كيست ، گفتند مال عميد نيشابور ، از آنجا گذشت صحرايى ديد پر از اسب ، گفت اين اسبها از آن كيست گفتند از آن عميد نشابور . باز به جائى رسيد بارمه‌ها و گوسفندهاى بسيار ، پرسيد اين همه گله از كيست گفتند از آن عميد ، چون به شهر آمد غلامان بسيار ديد پرسيد اينها از كيست ، گفتند ، بندگان عميد نشابورند درون شهر سرايى ديد آراسته كه مردم به آنجا مىرفتند و مىآمدند پرسيد اين سراى از آن كيست ؟ گفتند اين اندازه ندانى كه سراى عميد نشابورست ؟ ديوانه دستارى كهنه بر سر داشت از سر برگرفت و به آسمان پرتاب كرد كه خدايا
هامش
2 ، 1 . تاريخ الرسل و الملوك ، ترجمهء نشأت ، ص 11 و 6 .
تاريخ اجتماعى ايران ( فارسي ) — صفحة 47 | مرتضى راوندى