در همين حكايت ، سعدى به نحوى استادانه صحنهء مجادلات لفظى عالمنمايان آن دوران را تصوير مىكند و مىگويد :
گشادند در هم در فتنه باز * به لا و نعم كرده گردن فراز
تو گفتى خروسان شاطر به جنگ * فتادند در هم به منقار و چنگ
يكى بى خود از خشمناكى چو مست * يكى بر زمين مىزدى هر دو دست
در آن موقع ، سعدى با بيان رسا و استدلال محكم خود مطلب را روشن مىكند و به جدال عالمنمايان پايان مىدهد و مورد عنايت قاضى ميزبان خود قرار مىگيرد و از راه خيرخواهى به او و ديگران مىگويد :
خرد بايد اندر سر مرد و مغز * نبايد مرا چون تو دستار نغز
مسعود سعد سلمان و ديگر صاحبنظران نيز به مسائل طبقاتى عهد خود توجه و اشاره مىكنند ؛ از جمله مسعود مىگويد :
اگر رئيس نيم يا عميدزاده نيم * ستوده نسبت و اصلم زدودهء فضلاست
نه در صدد عيون اعمالم * نه از عدد وجوه اعيانم
گرچه اسلاف من بزرگانند * هريك اندر همه هنر استاد
نسبت از خويشتن كنم چو گهر * نه چو خاكسترم كز آتش زاد
مسعود سعد در اشعار زير به سختى به نظام اقتصادى عصر خود اعتراض مىكند و مظالم و خصوصيات يك جامعهء طبقاتى را نشان مىدهد .
نرسد دست من به چرخ بلند * ورنه بگشادميش بند از بند
قسمتى كرد سخت ناهموار * بيشوكم در ميان خلق افكند
اين نيابد همى به رنج پلاس * و آن نپوشد همى ز ناز پرند
آنكه بسيار يافت ناخشنود * و آنكه اندك ربود ناخرسند
دولت اندر هنر بسى جستم * هر دو را يك مكان نمىيابم
گوئيا آب و آتشند اين دو * كه به هم صلحشان نمىيابم
افضل الدين بديل خاقانى در يكى از منشآتش از وضع آشفتهء دوران خود شكايت مىكند و مىگويد :
« يك صدف نى و صد هزار نهنگ » و دور دور بىهنران و كار ، كار بدگهران .
بر تن ناقصان قباى كمال * به طراز هنر ندوختهاند
بيهنر خوش چو گل ، كه بر كمرش * كيسه جز لعلتر ندوختهاند
هنرى ، سرفگنده چون لالهست * كه كلاهش مگر ندوختهاند
يك سر سفله نيست كز فلكش * بر كُله صد گهر ندوختهاند
نيست آزاده را قبا نمدى * كه صدش پاره در ندوختهاند