از ديرباز ، بعضى از وعاظ و روضهخوانها اصرار داشتند كه مردم را با نوحهسرايى خود سخت متأثر و متألم سازند ؛ و گاه به اين هم قناعت نمىكردند و مردم را وادار مىكردند آنقدر به سر و مغز خود بكوبند تا خون جارى شود . ابن جبير يكى از اين مجالس وعظ را با استادى تمام ، توصيف مىكند و مىنويسد : پس از آنكه قاريان با نغمات دلكش شروع به قرائت قرآن كردند ، صدر الدين خجندى شروع به موعظه نمود . به فارسى و عربى مطالبى گفت ؛ سرانجام . . .
دلها ، از ترس خدا از جا كنده شد و مردم به دست و پاى او افتاده ، موها از سر كنده بر پيشانى مىزدند و صدر الدين با قطعات عمامهء خود ، زخمها را مىبست و فورا عمامهء ديگرى يكى از قراء يا يكى از حاضرين ، كه قدر و منزلت او را مىدانستند ، به دستش مىدادند . . . چندين عمامه از سر او برداشته شد و مقدار زيادى گيسوان مردم كنده شد . در پايان مجلس ، صدر الدين از مردم درخواست مىكند كه عمامهها بردارند و با گريه و زارى براى او طلب مغفرت كنند . اين موعظه در شب جمعه ، هفتم محرم سال 579 ، در مدينه صورت گرفت . » « 1 »
ارزش وعظ و خطابه -
مولوى و ديگر شاعران و سخنسرايان در مدح و ذم واعظان ، سخن بسيار گفتهاند ، اينك گفتارى چند از مولوى و ديگر شاعران :
اين سخن شير است در پستان جان * بىكِشنَده خوش نمىگردد روان
اين سخن چون پوست ، معنى مغز آن * اين سخن چون نقش و معنى همچو جان
گر ز اسرار سخن بويى برى * من سخن گويم چو زَرّ جعفرى
واندرونم صد خموش خوش نفس * دست بر لب مىزند يعنى كه بس
پس ز نقش لفظهاى مثنوى * صورتش ضالست و هادى معنوى
در نبى فرمود كاين قرآن ز دل * هادى بعضى و بعضى را مضل
- مثنوى
مستمع چون تشنه و جوينده شد * واعظ ار مرده بود گوينده شد
مستمع چون تازه آيد بىملال * صد زبان گردد به گفتن ، گنگ و لال
- مثنوى
آدمى مخفى است در زير زبان * اين زبان پرده است بر درگاه جان
چونكه بادى پرده را درهم كشيد * سِرّ صحن خانه شد بر ما پديد
كاندر آن خانه گهر يا گندم است * گنج زر يا جمله مار و كژدم است
يا در آن گنجست و مارى بر كران * زانكه نبود گنج زر بىپاسبان
- مثنوى
سعدى مانند مولوى معتقد است كه :
فهم سخن گر نكند مستمع * قوت طبع از متكلم مجوى
فسحت ميدان ارادت بيار * تا بزند مرد سخنگوى گوى
- سعدى
هامش
( 1 ) . صدر هاشمى ، « مقاله » ، مجلهء يادگار ، سال سوم ، شمارهء 1 ، ص 26 .