برگرديم به احوال خطبا و وعاظ در جهان اسلامى : ابن جوزى مىگويد : در آن سال كه خواجه نظام الملك به بغداد آمد ، در جامع مهدى نماز جمعه گزارد ، و ابو سعيد در حضور او خطبه خواند ، و مواعظ راند . خواجه نظام الملك چون مواعظ وى بشنيد ، سخت بگريست و فرمود تا يكصد دينار به واعظ انعام بدهند . ابو سعيد آن را نگرفت و گفت : من مهمان امير المؤمنين هستم و در ضيافت او به كسى نياز ندارم . خواجه فرمود كه آن مبلغ را بگير و به فقرا بذل كن . ابو سعيد گفت :
« فقرا ، و نيازمندان بر در تو بيشترند و بالجمله چيزى از آن نپذيرفت . . . » غزالىنامه .
بطورىكه ابن جوزى نوشته ، در ماه رمضان سال 478 « . . . در هرات خطيبى فيلسوف ، به مشرب فلاسفه سخن مىگفت ، و شيخ عبد الله انصارى از در اين كار با وى درآويخت ، و گروهى به حمايت انصارى برخاستند ، و غوغا و فتنهاى عجيب در هرات برپا شد . خطيب فيلسوف را راند و خانهاش را بسوختند . وى به فوشنج ( پوشنگ ) رفت و به قاضى ابو سعيد نيز گزند رسانيدند ، و بدين سبب نيز زد و خوردها واقع شد ، و گروهى زخم خوردند . عاقبت آتش فتنه بالا گرفت تا مدرسهء نظاميه . آنجا ، خواجه نظام الملك كس فرستاد و عبد الله انصارى را از هرات تبعيد كرد ، تا فتنه بياراميد ، و پس از چندى به هرات برگشت . » غزالىنامه . « 1 »
در دورهء قرون وسطى ، چون مردم شهرنشين فعاليت اقتصادى منظمى نداشتند ، غالبا پس از شركت در نماز جماعت ، ساعتها در مجالس وعظ شركت مىجستند ؛ چنان كه در عهد عضد الدولهء ديلمى « . . . در شيراز هر روز بعد از نماز صبح تا ظهر و بعد از نماز عصر تا مغرب ، علما و خطبا براى عوام الناس سخن مىگفتند و سؤال و جواب مىكردند . » « 2 »
اهليت و شايستگى واعظان
ابن اخوه در باب چهل و هشتم در « حسبت بر واعظان » چنين مىنويسد :
« بر محتسب است كه در كار واعظان بنگرد ، و كسى را اجازهء وعظ دهد كه به ديانت و نيكى و فضيلت معروف باشد ، و نيز دانا به علوم شرعى و ادب و حافظ قرآن و احاديث رسول اكرم و آشنا به اخبار صالحان و حكايات گذشتگان باشد .
و بايد واعظ را در اين امور آزمايش كنند ، اگر از عهده برآمد به وعظ بپردازد ، و گرنه بازش دارند ، چنان كه على ( ع ) حسن بصرى را كه به مردمان سخن مىگفت ، بيازمود و پرسيد : ستون دين چيست ؟ گفت پارسايى . پرسيد : آفت آن چيست ؟ گفت : آزمندى . گفت : اكنون سخن بگوى اگر بخواهى .
هركس داراى شروط مذكور باشد ، مىتواند در جوامع و مساجد بر منبر رود ، و هركه بدين امور نادان باشد ، حق سخنرانى ندارد ، و اگر دست باز نداشت ، تعزيرش بايد كرد . اما اگر كسى اندكى از سخنان واعظان و نيز احاديث و اخبار صالحان گذشته را بداند و براى ارتزاق وعظ كند ، رواست ، به شرط آنكه بر منبر ننشيند بلكه به پا ايستاده سخن گويد ، زيرا بر منبر نشستن رتبهء شريفى است كه جز به واعظان صلاحيتدار روا نيست . و در اهميت منبر بسنده است كه رسول خدا و خلفا و امامان به آن مىنشستند ، و در دورهء اول اسلام تنها دو كس بر منبر مىرفتند :
هامش
( 1 ) . ر . ك : نقش وعاظ در اسلام ، ص 74 - 37 .
( 2 ) . صورة الارض ، ص 247 ( به نقل از : شاهنشاهى عضد الدوله ، پيشين ، ص 248 ) .