خطيب نماز جمعه يا نماز عيد و مردى بزرگوار كه به قصد پند دادن مردم و يادآورى و بيم دادن از كارهاى ناروا و تشويق به نيكوكارى بر منبر مىرفت و اين امر سودمند مىافتاد .
در روزگار ما ، واعظ جز براى انجام دادن مراسم مردگان يا عهد زناشويى مورد نياز نيست . البته اجتماعاتى بيهوده هم تشكيل مىشود كه مردم نه براى شنيدن پند و سود بردن در آنجا گرد مىآيند بلكه اين مجامع ، نوعى تفريح و سرگرمى است ، و كارهايى ناروا از قبيل فراهم آمدن زنان و ديدن يكديگر ، در آنجا صورت مىگيرد ! اينها همه بدعت و گمراهكننده است . . . واعظ بايد عالم به كتاب و سنت و درستزبان و خوشبيان باشد ، و سخنانش با اشارات و رموز باشد .
مالك بن دينار گفته است : « واعظ كسى است كه چون به خانهاش درآيى ، ابزار خانهاش ترا پند آموز گردد . » ابن اخوه كه مردى متشرع و جامد است مىنويسد : بايد زنان را از حضور در مساجد براى نماز و نيز در مجلس وعظ ، كه احتمال فساد رود ، باز دارند . اما عبور زن از مسجد به حالت استتار رواست . » « 1 »
در دوران بعد از اسلام ، هميشه خطبا ، وعاظ ، و روحانيان جانب حق و عدالت را رعايت نمىكردند ، بلكه بعضى از آنان براى تأمين زندگى مادى ، زبان به مدح ستمگران مىگشودند ، يا با سوء استفاده از قدرت بيان و منطق خود ، جنگها و اختلافات مذهبى را دامن مىزدند ؛ « حيدرى » را به جان « نعمتى » و نعمتى را به جان حيدرى مىانداختند .
تأثير بيان يك واعظ مغرض
به حكايت روضة الصفا ، در ايام حكومت عبد اللّه بن طاهر ، جمعى مجوس در هرات در نزديكى مسجد ، آتشكدهاى داشتند و به حكم شرع ، جزيه مىدادند و كسى معترض ايشان نمىشد . يكى از واعظان كه در قريهء بالان سخن مىگفت ، به تحريك مسلمانان پرداخت ، و ضمن سخن ، گفت : « در اين شهر مسلمانى ضعيف است ؛ چه ، مسجدى و آتشكدهاى متصل يكديگر واقع شده . با اين بيان ، عرق حميت مسلمانان به جوش آمد و در يك شب ، مسجد و آتشكده را درهم ريختند و در آن مكان ، مسجدى جديد بنيان نهادند . مجوسان براى دادخواهى ، به نيشابور رفتند . عبد اللّه دستور رسيدگى داد . در مرحلهء رسيدگى ، چهارهزار پير از هرات و دهات اطراف گواهى دادند كه در اين موضع نه آتشكدهاى بود نه بناى ديگر ، و از اين گواهى دروغ ، طمع ثواب داشتند . » « 2 »
نقل است وقتى كه شيخ شبلى ، كه از فقها بود ، در منبر به ذكر احاديث و موعظت مشغول بود ، در آن حالت ، آن عارف كامل ( ابو الحسين نورى ) به مجلس درآمد و گفت : « خداوند راضى نيست از آن عالمى كه علم خود را در مقام عمل نياورد . اگر عالمى ، با عمل به جاى خود مشغول باش ، و الا از منبر فرود آى . . . » پس از چندى ، بار ديگر شبى به اصرار مردم به منبر رفت . ابو الحسين نورى را خبر شد كه شيخ شبلى به منبر برآمده ، پس به مجلس درآمده و گفت :
« اى شيخ بزرگوار ، هيچ دانى كه مردم از چه روى ترا طالب مىباشند كه بر منبر برآمده و ايشان را موعظهگويى ؟ » شبلى گفت : « ندانم » گفت : « تو چون به ميل طبع آنان سخن مىگويى و پوشيده مىدارى از آنها آنچه را كه بايد گفت . ترا طالب و راغبند . اگر سخن حق گويى ، لحظهاى نگذرد
هامش
( 1 ) . آيين شهردارى ، پيشين ، ص 83 - 181 ( به اختصار ) .
( 2 ) . ج 4 ، ص 7 ( به اختصار ) .