به خواندن حكمت و كلام جسارت نمايد ، آنوقت بيچاره تازه در يك منجلاب خرافات مىافتد . . .
حكمت و كلام ، معجونى است مضحك از خيالات بنگيهاى هند ، افكار بتپرستهاى يونان . . . يكنفر از علماى ما نيست كه براى دفاع از مذهب حنيف اسلام يك رسالهء دو ورقى چاپ كند . بلى اينانند اولياى امر ، اينانند ورثهء انبيا ، اينانند جانشينان ائمهء دين ، و اينانند اشخاصى كه هنوز باز مىخواهند امين نفوس و دماء و اموال و ناموس ما باشند . . .
سپس نويسندهء مقاله ، براى اثبات صحت گفتار خود ، به مكتوبى كه از رشت رسيده اشاره مىكند و مىنويسد كه سيد بدسابقهاى ، به نام سيد جلال شهرآشوب ، در لشت نشا اعلام مىكند كه « خوابى مىبيند كه امام عليه السلام فرمودهاند ، تو نايب من هستى و در مدت 7 سال كه هنوز از غيبت من باقى است ، از جانب من رئيس و پيشواى امتى ؛ قول تو قول من ، كردهء تو كردهء من است . . . »
كاغذ خيلى مفصل است ولى خلاصهء مطالب اينكه سيد در مدت چند روز 12 هزار مريد و معتقد پيدا كرده و ماليات هفتساله را بر اهالى بخشيده و وعده داده است كه عنقريب خود حضرت ظهور مىكند و آنوقت ، هرچه فرمودند همانطور عمل خواهيد كرد .
مقالهء انتقادى دهخدا در بين ملايان و عامهء مردم ، غوغاى عظيمى پديد آورد . ناچار در جمادى الاخر سال 1325 ، در شمارهء 8 صور اسرافيل ، مقالهء مشروحى در پاسخ ، نوشته شد كه جملهاى چند از آن را در زير نقل مىكنيم : رؤساى مسلمين از نواقص و معايب خود ، از شدت غرور به كلى بى خبر ماندند و حقايق منزههء بسيطهء اسلام به مطالب غليظهء تصوف و شعريات و سفسطههاى مذاهب باطله مخلوط شد ، و موهومات و اساطير و عادات و خرافات وحشيانه به قلوب مؤمنين راه يافت ، در صورتى كه اسلام هرگونه خرافات را منسوخ داشت .
رؤساى ما نخواستند معايب حادثهء امور خودمان را ، نه از دوست و نه از دشمن ، بشنوند و ابدا گوش به هيچگونه انتقادات و مباحثات ندادند و مفاد
« يَسْتَمِعُونَ الْقَوْلَ فَيَتَّبِعُونَ أَحْسَنَهُ »
را پيروى ننمودند . تنقيد و دلسوزى را ، با توهين به شرع مبين مشتبه كردند . تا يك كلمه حرف بر خلاف آراء مسلمهء خودشان مىشنيدند ، دست به جانب برهان حسى دراز كرده و دهن به تكفير و لعن باز مىنمودند . . . بلى ، دشمنان حق ولوله در شهر انداختند و كوس طعن زدند و قلوب نمايندگان ملت و سرجنبانان و پيشوايان امت را به شعريات و مغالطات ، مشوش ساخته بعضيها حكم وجوب قتل دادند و برخى . . . به توقيف رأى دادند . . . بارى ولوله « خذوه فغلوه » ( بگيريد و بزنجيرش ببنديد ) در پايتخت ايران و مركز آزادى و مقر دار الشوراى ملى ، پيچيد و از هر دهانى ، طعن و لعن به صور اسرافيل مىباريد .
بعد ، از قصور خدام و پيشوايان دين سخن مىگويد و مىنويسد : اين جماعت از . . .
علوم حكمت و فلسفه استعانت نجسته ، زبان دشمن را ياد نگرفته ، مفتريات اعداء را مطالعه ننموده ، در تاريخ مذاهب عالم ، و استفصاء اديان امم غور نكرده و تنها به قواعد لغت عرب ، كه يك لسان مذهبى بيش نيست ، اكتفا كرده و هرچه هم نوشتهاند تا امروز در آن زبان اجنبى نگاشته و زبان ملى خود را از تحريرات مذهبى ، و همت خود را از اطلاعات لازمهء دينى