تخطي إلى المحتوى الرئيسي

تاريخ اجتماعى ايران ( فارسي ) — صفحة 526

مساهمون:

ص٥٢٦
نهايت يأس و دلتنگى از حقوق خود صرف‌نظر كردم ، و از اين شهر رفتم . . . مىترسم كه اين مظلومين از اين درگاه مأيوس شوند و رو به درگاه قاضى الحاجات برند . . . از آه مظلومين بايد ترسيد . . . » « 1 » يكى از مشكلات و بدبختيهاى بزرگ مردم و دستگاه قضائى ايران تا قبل از استقرار مشروطيت ، صدور احكام ناسخ و منسوخ از طرف روحانيان وقت بود . اين دسته از روحانيان ، بدون اينكه به آبرو و حيثيت اجتماعى خود بينديشند و از مردم شرم و حيا كنند ، به دست عارض و معروض ، احكام متضاد مىدادند و دستگاه ناقص و فاسد دادگسترى را با مشكل بزرگى روبرو مىساختند . مخبر السلطنه در كتاب خود ، مىنويسد : در سال 1326 ، كه من وزير دادگسترى بودم ، انجمن اصناف ، علت فساد دادگسترى را نرسيدن حقوق كارمندان مىدانست ، ولى « عيب اساسى عدليه امر ديگرى است . در مدت تصدى ، آنچه بر من معلوم شد ، اشكال در احكام متضاد است ؛ چه شرعى چه عرفى . ناسخ و منسوخ در دست عارض و معروض است و عدليه در تشخيص ، مستأصل . لازم است علما ترتيبى بدهند كه بين حق و باطل امتياز بشود . سيد عبد اللّه موقعى به دست آورده از مجلس برخاست و گفت حالا كار به جايى رسيده است كه مىگويند ، حكم خدا را بايد سوزاند . . . شب ، صدر العلما كه در بازار آبرويى داشت ، رؤساى اصناف را خواست كه مخبر السلطنه كفر گفته است . » « 2 » حاج سياح در خاطرات خود مىنويسد كه در ايران « هزاران اشخاص تنبل به زى سادات و بنى هاشم درآمده ، عمامه يا شال كبود يا سبزى را دليل گرفتن مال مردم و مفتخورى قرار داده‌اند . بسيارى از مردم ، به يك خواب جعلى يك آدم فريب ، قبرى يا سنگى را امامزاده ناميده معبد و ملجأ ، بلكه قاضى الحاجات ساخته‌اند ، عوام را به دام كشيده و مالشان را مىگيرند . به هر سمت ايران ، هزاران قبر به اسم امامزاده فلان و فلان موجود است . اگر قرآنى به خط كوفى پيدا شده ، نسبت آن را به يكى از ائمه داده ، حاجت را از آن مىخواهند ؛ و اين ، وسيلهء مفتخورى جمعى گرديده . دعانويسى ، طالع‌بينى ، جن‌گيرى ، رمالى ، جفارى و از اين قبيل امور و نام امام را وسيلهء نان پيدا كردن از قبيل مداحى و درويشى يا تعزيه‌دارى و چاوشى و غيره‌ها - كه حد و حصر ندارد ؛ و نمىدانند كه همان مردگان . . . بدترين اعمال ، بيكارى را شمرده . . . تمام جهد ايشان رفع خرافات بوده است . » « 3 » حاج سياح مىنويسد ، در طى مسافرت ، به دهى رسيدم به نام « سوريك » . همين كه مردم شنيدند كه من سياحم ، به دور من حلقه زدند . » از شهر زنان ، و جماعت سگساران و آدمهاى يكچشم و دوالپا و غول بيابان و ديو ، سؤالات مىكردند ، و از احوالات آدم آبى مىپرسيدند . اما من ، كه چندين سال بود اين حرفها از گوشم افتاده بود سر به زير انداخته نمىدانستم چه جواب بگويم .
هامش
( 1 ) . مجلهء وحيد ، ( به نقل از خواندنيها ، شمارهء 79 ، چهارم تير 1353 ) به اشارهء دوست ارجمندم آقاى بهرام - آرين نقل گرديد . ( 2 ) . خاطرات و خطرات ، پيشين ، ص 167 ( به اختصار ) . ( 3 ) . خاطرات حاج سياح ، پيشين ، ص 26 - 25 ( به اختصار ) .