تخطي إلى المحتوى الرئيسي

تاريخ اجتماعى ايران ( فارسي ) — صفحة 525

مساهمون:

ص٥٢٥
در هر قضيه ، كه متداعيين على السوا باشند ، رجوع به مرجحات خارجيه مىشود ( هر طرف به حسب اوضاع دنيا ، پيش و بيش است ) . اگر در احقاق حق مظلومى اصرار يا اظهار مىشود ، مىگويند اين دستخط ظاهرى است . نمىدانم بطون سبعهء دستخط از كجا برايشان كشف شده كه ماها ، استنباط و استخراج نمىدانيم نمود ؟ به چه دلالت « بگيرند » و « برسانند » را به « نگيرند » و « نرسانند » توجيه و تأويل مىنمايند . . . » نويسنده بار ديگر از مظالم مأمورين ديوانى شكايت مىكند و مىگويد : « مردم ستمديده به هيچكس دسترسى ندارند » بطورى كه « ملهوف و مظلوم وارد مىشوند و مأيوس و محروم مانده ، مقروض و مغموم مراجعت مىنمايند . و در پاسخ اعتراض مردم مىگويند . . . طرف مقابل سخت است ، دستخط مبارك سست است و ظاهرى است ، فلان عملهء خلوت ، از باطن خبر دارد ، مىگويند از تلون و تجدد انديشه داريم ، از ناسخ و منسوخ مىترسيم . به خداوند متعال ، چنين است كه مىگويند - ضبط ضياع و عقار ، و حفظ جلال و وقار ، و اصلاح امورات و توجه به دهات و قنوات خود ، مجال نمىدهد اعانت مظلومى يا اغاثت ملهوفى كنند . به عرض كسى گوش نمىدهند ، بدهند ملتفت نمىشوند ، بشنوند جواب نمىگويند . . . اگر بعد از قرنى ، يك نفر پيدا شود كه در احقاق حق و رفع ظلم ، سيف قاطع باشد ، او را به فساد عقيده و سوء طريقه نسبت مىدهند . . . اينهمه عداوت با شرع از چه بابت است ؟ . . . احكام خدا را افسانه مىدانند ، دين و جماعت را دكاندارى مىشمارند ، مرافعات شرعيه را مدد معاش مىگويند ، صيغ شرعيه را مكر و حيله مىنامند . . . هر دقيقه ، داعى را حيرت بر حيرت افزوده مىشود كه كار اين مردم با اين وزرا چگونه خواهد شد . اگر عرض كنم ، فلان شخص به دستخط مبارك و توقيع همايون ، وقعى نگذاشت . . . باز به همان وزير رجوع مىشود . . . اين امنا ، غير از كارهاى خود هيچ امر را كار نمىدانند و به درد احدى نمىرسند . . . بر اين مشت رعايا رحم كنيد ، از دست رفتند ، فريادرس ندارند ، چيزى براى ايشان ، باقى نمانده است . بضاعت و سرمايه ، كه هزار رعيت به آن تعيش مىكنند ، اسباب يك اطاق شد ؛ و ملكى كه هزار نفر به آن نان مىخورند ، به خرج طويلهء امير و وزيرى رفت - چه بلايى شدند بر جان و مال مسلمين ! نمىدانم كار اين مردم به كجا مىرسد . اگرچه مىدانم بعد از اين عريضه ، كه محض رضاى خدا و اطلاع سايهء خدا ، خود را مكلف و مأمور دانسته بىملاحظه به عرض رسانيدم ، ديگران از جانب مقرب الخاقان ، حاجى ميرزا نصر اللّه ، وكيل ، وكيل مطلق بلاعزل خواهند بود ، و هست و نيست مرا بر باد خواهند داد . محض قوام دولت و نظام ملت . . . باز عرض مىكنم ، با اين حالتها ، مردم تمام خواهند شد و خراب مىشوند ، آبادى عباد و عمارت بلاد و رفع فساد نخواهد شد . از عمر دعاگو چيزى باقى نمانده است ؛ فردا از اين شهر و عنقريب از دنيا خواهم رفت . در شهرى كه احكام و اركان دين را افسانه مىشمارند ، دستخط مبارك پادشاه اسلام را محل اعتنا نمىدانند ، توقف حرام است . هرقدر زودتر برويم دير شده است ؛ بايد برون كشيد از اين ورطه رخت خويش . . . عرض مىكنم ، هفتاد سال است در نشر احكام شرعيهء شما خود - دارى نكردم ، جوانى را به پيرى رساندم ، بر من ظلم كردند . به پادشاه اسلام تظلم كردم ، هشت دستخط اكيد صادر فرمودند ، رجال دولت اعتنا نكردند . . . خدا را به شهادت مىطلبم كه در