و پاكدامنى در عصر خود ، كمنظير بود ، چون رفتار آخوندها را تقبيح مىكرد به اتهام بابيگرى تكفيرش كردند ، و سالها در گوشهء انزوا ، عمر خود را با شرافت به پايان رسانيد و جز با عدهاى معدود از اهل علم معاشرت نداشت . » « 1 »
ايوانف ، در تاريخ معاصر ايران ، راجع به موقعيت اجتماعى روحانيان ، چنين مىنويسد :
« روحانيان مسلمان شيعه در حيات اجتماعى و سياسى كشور ، مقام بسيار مهمى داشتند . روحانيان بزرگ با در دست داشتن ادارهء امور زمينهاى موقوفه ، در واقع گروه خاصى از فئودالهاى زميندار را تشكيل مىدادند . روحانيان ارشد ، يعنى مجتهدين و علما ، از نظر قانونگزارى ، مقام والايى داشتند و از حق استثنايى تفسير قرآن و احكام شريعت و احاديث و انطباق آنها با شرايط موجود برخوردار بودند ؛ و نيز مسائل حقوقى ، از قبيل امور مربوط به وراثت و زناشويى و معاملات تجارى و غيره ، كه بر مبناى شريعت استوار بود ، در دست روحانيان قرار داشت .
روحانيان به منظور تحكيم نفوذ خويش ، از رسم بستنشينى يا تحصن ، كه بموجب آن افرادى كه تحت تعقيب مأمورين دولت بودند مىتوانستند با پناهنده شدن در مساجد و اماكن مقدسه مصونيت پيدا كنند ، حمايت مىكردند . نظارت به امور كليهء مدارس كشور نيز بر عهدهء روحانيان بود . مجتهدين و علماى اعلام ، از نفوذ فراوانى برخوردار بودند ، و در ادارهء امور كشور دخالت مىكردند . لذا بين آنان و هيأت حاكمهء قاجار تضادهايى وجود داشت كه در اوايل قرن بيستم ، بر اثر تشبثاتى كه ناصر الدين شاه به منظور اصلاح سيستم قضايى و محدود كردن قدرت محاكم روحانى و معمول داشتن بعضى از رسوم اروپايى در دربار به عمل آورد ، اين تضادها شدت پذيرفت . ضمنا موقعيت اجتماعى و اقتصادى روحانيان متوسط الحال و فقير با روحانيان متنفذ اختلاف فراوان داشت ، و در ميان دو گروه اخير ، عدهاى خواهان اصلاحات اجتماعى و استقرار رژيم قانونى بودند . » « 2 »
از دورهء فتحعلى شاه به بعد ، در اثر نفوذ سياست استعمارى اجانب به ايران ، و توسعهء فعاليتهاى اقتصادى و فرهنگى بين شرق و غرب ، و آمدن كارشناسان نظامى و اقتصادى به ايران و رفتوآمد ايرانيان به كشورهاى غرب ، خواهوناخواه ، افكار و انديشههاى جديد در بين طبقات مرفه و ممتاز ايران راه يافت و عدهاى به نظام غلط اجتماعى ، سياسى و اقتصادى و مذهبى ايران پىبردند ، و در گوشه و كنار به بحث و گفتگو پرداختند . بقول ملكزاده در آن دوران ، « طرفداران فلسفهء نوين ، كه در دورهء استبداد آنان را فرنگىمآب مىخواندند و امروز مشروطهطلب و آزاديخواه ، مىنامند ، در ايران انگشتشمار بودند ، و شايد عدهء آنها از چندصد نفر تجاوز نمىكرد و دائما هدف تير بيدادگرى طبقهء حاكمه و روحانيان بودند ؛ گويا دستگاه استبداد و روحانىنمايان ، استنباط كرده بودند كه اين عدهء ناچيز ، كه اكثرشان از طبقهء متوسط مردم بودند ؛ بساط ستمگرى و سالوسى را خواهند برچيد ، و طومار استبداد و ظلم را خواهند دريد ، و پرچم آزادى و مساوات را بلند خواهند كرد و تفكيك قوهء روحانى از قوهء سياسى را اجرا خواهند نمود ، و حكومت مردم بر مردم را در روى شالودهء يك قانون اساسى ، استوار خواهند
هامش
( 1 ) . همان ، ص 97 .
( 2 ) . تاريخ معاصر ايران ، پيشين ، ص 14 .