تخطي إلى المحتوى الرئيسي

تاريخ اجتماعى ايران ( فارسي ) — صفحة 513

مساهمون:

ص٥١٣
چرا از گفتهء پيغمبر خود ، كه مىفرمايد : « طلب العلم فريضة على كل مسلم و مسلمه » دورى جسته و تحصيل علم و دانش را مخالف اسلام خواندى و پيروان فضيلت و پرهيزكارى شيخ فضل اللّه نورى آقاى طباطبائى علمدار مشروطيت را تكفير كردى و باب علم و دانش را به روى مسلمانان بستى و مردم را به بيخردى و زيستن در ظلمت جهل و نادانى تشويق نمودى ؟ چرا به گفتهء پروردگار خود ، كه مىفرمايد :
« وَ شاوِرْهُمْ فِي الْأَمْرِ »
اعتنا نكردى و مشاوره در مهام امور ملك و ملت را بدعت در دين گفته و از اين راه در تمام دورهء زندگيت ، حكومت خودمختارى و ستمكارى را تقويت نمودى و با همدستى با آنها ، به يغماگرى و اندوختن مال پرداختى ؟ چرا از نص صريح « ان اللّه يحكم بالعدل و الاحسان » پيروى نكردى و ظلم به خلق خدا را ، پيشهء خود قرار دادى و جباران و بيدادگران را تشويق و تقويت نمودى ؟ چرا « اطلب العلم و لو فى الصين » را زير پا گذاردى و كسانى كه براى تحصيل و معرفت با مشقت بسيارى به ممالك مترقى و متمدن مسافرت كردند و با اندوخته‌اى از علم و دانش به وطن خود برگشتند ، كافر و بيدين اعلام كردى ؟ چرا پيروان آزادى و عدالت را طبيعى مذهب و فاسق خواندى و ريختن خون آنها را مباح كردى ؟ چرا عده‌اى از مفسدين را به نام « طلاب علوم دينيه » گرد خود جمع كردى و به دستيارى آنها به يغما و غارت بندگان خدا پرداختى ؟ چرا براى بردن ملك « سيد ماربينى » او را تكفير كردى و خون آن سيد پيرمرد بيگناه را ريختى و از خدا و خلق شرم نكردى ؟ چرا دو برادر تاجر بدبخت را ، كه طلب حقهء خود را از تو مطالبه مىكردند ، كافر و مشرك خواندى و آن بيچارگان را با آن وضع فجيع به كشتن دادى ؟ به چه علت ، مأمور وصول ماليات را ، كه بنا بر وظيفه‌اى كه داشت ماليات ديوانى را از تو مطالبه مىكرد و تو مىخواستى هزارها خروار بدهى خود را از قرار خروارى پنجقران