تخطي إلى المحتوى الرئيسي

تاريخ اجتماعى ايران ( فارسي ) — صفحة 505

مساهمون:

ص٥٠٥
آورده چندين حكم مؤكد شاه را براى خرابى يادگارهاى صفويه ارائه كرد . سيد گفت : « باز شما پسر شاه بوديد ، مىتوانستيد توسط كنيد . » پس ، ظل السلطان كاغذهاى چند از شاه ، سراپا فحش به سلاطين صفويه ارائه كرده ، گفت : « اينها جواب توسط من است . . . شاه مىخواهد كه من ارتش منظم نداشته باشم ، كسان و خادمان ، همه نادان و خر باشند ، مثل مليجك . . . اينطور كارهاى نفرت‌آور را به من تكليف و اجبار مىكند و كشتن بعضى اشخاص بزرگ را به من حكم مىكند ، تا مرا منفور نمايد . نمىدانم چه غرضى دارد . حتى اينكه نمىخواهد ما برادران با هم خوب باشيم . » « 1 » حاج سياح در جاى ديگر ، از قول حكمران قوچان ، كه ظاهرا مردى نيكخواه و اصلاح - طلب بود ، مظالم و مداخلات نارواى روحانيان را در آن شهر برمىشمارد : « اغلب فساد و ناامنى از طرف ملاها و خانه بست كردن ايشان ، و مداخلات ايشان است به تمام امور ؛ مردم آدم مىكشند ، دزدى مىكنند ، هر فسق و فجور مىنمايند ، آقايان همه نحو حمايت و توسط مىكنند . حكام هم نمىتوانند به كار صحيحى اقدام نمايند ؛ چون هزار قسم تهمت و تكفير ، ملاها به سرشان مىآورند . » بعد حكمران براى اثبات مدعاى خود مىگويد : « در اينجا زنى به نام اينكه من سيده‌ام ، دلاكى و خدمت مىكرد و اجرت مضاعف مىگرفت . روزى زنى محرمانه به من اطلاع داد كه : « آن دلاك زن نيست بلكه خود را به شكل زن درآورده ؛ و من ديدم با زنى مشغول نزديكى بود . مرا نگاه داريد و او را براى تحقيق بياوريد . » فرستادم دلاك را آوردند . آن زنى كه خبر داد ، حاضر بود ، گفت : « همين دلاك مرد است ، زن نيست و سيد هم نيست ، دزد اجامرى است . » از دلاك پرسيدم ، زياد فحاشى كرد و گفت : « چگونه روا مىداريد به من علويه فرزند فاطمه چنين تهمت بگويند . . . من شوهر دارم فردا در محشر جواب جده‌ام را چگونه مىدهيد ؟ » ناچار به تحقيق پرداختم ، زير جامه را درآوردند ، معلوم شد از مرد گذشته نره‌خرى بوده است . در اين موقع ، ملاها پىدرپى نامه مىنوشتند و مىخواستند كه اين سيد علويه را بخاطر پيغمبر آزاد كنم ، و به پاسخهاى مكرر توجه نمىكردند . ناچار ، گفتم ، زير جامهء علويه را كنده در ميدان و معبر عموم چوب بسته به مردم نماياندند ، و در شهر گردانيدند . او در رخسار مو نداشت و شوهرى جعلى داشت ، به شوهر هم طعمه مىداد . با تمام اين احوال ، ملاها دست برنداشتند و نوشتند : « شجاع الدوله بابى است ، سيدهء علويه را بىزيرجامه ، در بازار چوب‌زده است . » من آخوندها را فراخواندم و گفتم : « اين چه لوطىبازى است كه براى هواى دلتان هر كس اطاعت نكرد ، تكفير مىكنيد ؟ مرا بابى نوشته‌ايد ؟ باز هم آن مرد ، سيد علويه است ؟ » انكار كردند و گفتند . « ما ننوشته‌ايم . » خطشان را نشان دادم و گفتم : « حالا محبت در حق شما مىكنم كه چوب نمىزنم و مهار نمىكنم ؛ فورا از اين شهر برويد ، و مردم را راحت كنيد . » گفتند : « نمىرويم . » بالاخره ، اين گروه مزاحم را از قوچان بيرون راندم ؛ بقيهء روحانيان قوچان ، جز نكاح و عمل اموات و نماز و مسأله كارى ندارند . » « 2 » در همان ايامى كه عده‌يى از روحانيان ، غرق فساد و دنياپرستى بودند در گوشه و كنار
هامش
( 1 ) . همان ، ص 92 - 291 ( به اختصار ) . ( 2 ) . همان ، ص 311 - 309 ( به اختصار ) .