زحمت را قبول كرده آقايان را صدرنشين گردانيده ، بهترين نعمتها و زنها و عمارتها و لباسها و اسبها و باغات و املاك را بر ايشان روا داشته ، خود ذلت را قبول كردهاند ، آقايان چه توجهى به حال اين ضعيفان كردهايد ؟ . . . آيا برادرى اسلامى و ترحم و امر به معروف و نهى از منكر و رفع ظلم و حفظ نفوس محترمه در شريعت ، به علما متوجه نيست ؟ عجبا ! گاهى مىبينيم هرگاه صداى دفى در خانهء يك فقيرى بلند شود ، رگ امر به معروف حضرات آيات اللّه به حركت آمده ، لشكر طلاب تا ريختن خون صاحبخانه ايستادگى مىكنند ، اما فرياد مظلومان ، كه در زير چوب و فلك از دربار و دولت و حكام به آسمان بلند مىشود ، آقايان را كك نمىگزد ! اين توهينها و غارتها و جرمها و حبس و زنجيرها و شكنجهها كه به مسلمانان وارد مىآيد ، در نزد آقايان گويا از عاديات است ؟ آيا جوابى براى روز جزا حاضر كردهايد ؟ اگر نكردهايد ، اين است كه براى تحصيل شماها ، كروركرور پول تحميل آنهاشده ، چه نتيجهاى از وجود شما عايدش شده است ؟ آيا . . . امامان خلفاء پيغمبران و شما جانشين ايشان نيستيد ؟
آيا پيغمبر و امام اگر حاضر بودند به اين حالت ، مثل شما ، تماشا كرده به كار عيش خود مشغول مىشدند ؟ آيا امت ودايع خدا و رسول نيستند ؟ با اين ودايع چه رفتار كردهايد ؟ اگر بفرماييد از ما پيشرفت نمىكند ، اولا در بسيارى از اين كارها خود به ايشان يارى مىكنيد ؛ ثانيا كى شما اتفاق نموده ، ملت را دعوت به رفع ظلم نموديد و كسى نشنيد ؟ ملت را ظالمان گوسفند كرده ، سر بريده ، از گوشت و دنبهء آنها ، شما هم طعمه مىبريد . و الا ، كى گفتيد اين ظلمها را حق ندارند ؟ » « 1 »
يك روحانى شجاع و حقگو
حاج سياح مىنويسد :
در ايامى كه سيد جمال الدين اسدآبادى در اصفهان بود از خراب كردن عمارات عالى صفويه و قلع آثار آن دودمان مطلع شد . بسيار بسيار اوقاتش تلخ شد . روزى كه به بازديد ركن الملك و مشير الملك ، كسان ظل السلطان ، مىرفت ، به من گفت : « در اين باب ، به ايشان طعن سخت خواهم كرد . » گفتم ، « چيزى نفرماييد ، فايده ندارد . » قبول نكرد و گفت : « همهء اين بديها از سكوت و صبر علماست كه محض خوف يا طمع دنيا ، حق را نمىگويند . » پس از اينكه با ايشان ملاقات كرد ، فرمود : « مگر شما انسان نيستيد ، يا هيچ از عالم خبر نداريد ؟ در خارجه خرجهاى زياد مىكنند كه يك اثر قديمى را حفظ كنند . . .
شما به چه عقل و انصاف ، اين آثار محترم يك دودمان سلطنتى را ، كه كرورها خرج آن شده ، خراب كرديد ؟ » آنها گفتند : « ما نوكريم و جز اطاعت چاره نداريم . » فرمود : « اگر آقاى شما امر كند به قتل مظلومى ، شما بايد بكنيد ؟ »
بالاخره سيد جمال الدين ، با تأثر بسيار ، از ظل السلطان تقاضاى ملاقات خصوصى كرد ، و در ضمن گفتگو ، گفت : « مىخواستم به شما عتاب كنم در خصوص اينكه در اروپا و چين و هند و ساير ممالك ، آثار قديمه را با كمال دقت حفظ و تعمير مىكنند . . . و براى افتخار به واردين تماشا مىدهند ، شما چگونه يادگارى عهد صفويه را به چيزى نمىگيريد ؟ . » ظل السلطان آهى كشيده و گفت : « افسوس كه پسر پادشاهم و آزادى ندارم . » پس به وليخان گفت ، جعبهء اسناد را
هامش
( 1 ) . خاطرات حاج سياح ، پيشين ، ص 39 - 338 ( به اختصار ) .