رفت آنكه رود شيخ خرامان سوى مسجد * وز پيش و پسش خيل مريدان معمم
از كبر ز هم برنكند چشم ، چو اكمه * وز عجب به كس مىنزند حرف چو ابكم
رفت آنكه مرآن مؤذن موذى به مناجات * چون گاو كشد نعره ، گهى زير و گهى بم
وان واعظ و مفتى چون درآيند به مسجد * اين عجب مصور شود ، آن كبر مجسم
آن باد به حلق افكند ، اين باد به دستار * آن مشك منفخ شود ، اين خيك مورم
و آن قارى عارى به گه غنه و ادغام * خيشوم پر از باد كند همچو يكى دم
وآنگونه ز هم حنجره و حلق گشايد * كِش پيچ و خم روده هويدا شود از فم
خيز اى بت و امروز به رغم دل واعظ * هى بوسه پياپى ده و هى باده دمادم
ماه رمضان برنگرفتم ز لبت بوس * كز روزه دلى داشتم آشفته و درهم
بس بوسه كه در كنج لبت جمع شد ستند * چون شهد كه گردد به يكى گوشه فراهم
تا بر لب لعل تو ز من وام نماند * برخيز و بده بوسهء يك ماهه به يكدم
همچنين در اشعار زير ، نماز جماعت و رفتار بعضى از ائمهء دين را توصيف مىكند :
دوش چو سلطان چرخ ، گشت به مغرب مكين * جانب مسجد شدم ، از پى اكمال دين
ديدم در پيش صف ، پاك گهر زاهدى * چون قمرش تافته نور هدى از جبين
رشتهء تحت الحنك از بر عمامهاش * حلقهزنان چون افق ، از بر چرخ برين
او شده تكبيرگو از پى عقد نماز * من شد تقليدجو ، از سر صدق و يقين
بر سمت قاريان ، پنج محل وقف كرد * از زبر بسمله تا به سر « نستعين »
نيز از آنجا گذشت تا به « عليهم » رسيد * يك دوسه ساعت كشيد شدّ ولا الضالين
مدهء لينى دراز ، چون عمل اهل آز * مخرج ضادى غليظ ، چون دل ارباب كين
گفتم ، از شب دو پاس صرف يك الحمد شد * پاس دگر مانده است پاس نگهدار بين
بودم دلدلكنان ، كز صف پيشين چنان * رختم واپس كشد واهمهء پيشبين
ناگه پيرى نزار پيرتر از روزگار * آمد و شد مرمرا جايگزين بر يمين
ماسكه رفته ز كار ، گشته هرم آشكار * از درمش جان فكار ، از هرمش دل غمين
سرفهكنان دمبدم ضرطهكنان پىبهپى * سرفه به اخلاط جفت ، ضرطه به غايط عجين
سرفهء بالا خشن ، ضرطهء سفلى عفن * جان متنفر از آن ، دل به تحير از اين
من شده از كردگار ، مرگ ورا خواستگار * پير ز پروردگار ملتمس حور عين
ناوك نفرين من ، شد ز قضا كارگر * راست چو تير از كمان ، خاست اجل از كمين
ناگه مانند قير ، گشت سيه ، رنگ پير * وز ره حلقوم پس ، زد نفس واپسين
پير بدان ضَرطه مرد ، رخت از اين ورطه برد * من شدم از وى خلاص ، او ز تكاليف دين
نخستين كسى كه با كمال حسن نيت و به نحوى عاقلانه ، در راه تحديد قدرت روحانيان قدمهايى برداشت ، ميرزا تقيخان امير كبير بود .
امير كار آخوندى و طلبگى را نوعى تنبلى و تنآسائى مىشمرد . ميرزا محمد سعيد عشلقى ( ميرزا سعيد خان انصارى ، مؤتمن الملك بعدى ) سرگذشت خود را چنين نقل كرده است :
« من ملا سعيد عشلقى بودم و طلبهاى در مدرسهء جامع تبريز . روزى يك نفر به مدرسه آمد ،