مسلمانان و رفع حاجت ايشان نيز بر من واجب است . چون در محضر سلطنت وساطت نمايم ، خالى از دو صورت نيست ، اگر بپذيرد ، تعويق و تعطيل امر سلطنت است ، و اگر نپذيرد ، مرا خوارى و ذلت . پس ، شاه به فكر فرو رفت و گفت ، امر موقوف به اختيار است ؛ هر بلدى كه اختيار شود ، مختار ما نيز همان است . . . چون واگذار نمود ، يزد را اختيار كرد . . . ولى اقامت شيخ در يزد نيز چندان دوام نيافت ، و پس از چندى ، عازم مشهد شد و پس از زيارت و مراجعت به يزد ، به اصفهان و كرمانشاه نيز مسافرت نمود و از آنجا راه شام پيش گرفت . بار ديگر به اصفهان آمد . در ماه رمضان ، كسانىكه با آن بزرگوار در اصفهان به نماز حاضر مىشدند ، به 16 هزار تن مىرسيدند . وى در ذى القعدهء 1241 پس از زيارت كربلا و خانهء خدا ، در نزديكى مدينه ، بدرود حيات گفت . شيخ در دوران حيات رنج فراوان كشيد ، و مورد طعن و لعن و تكفير مخالفان قرار گرفت ، و هرچند مىگفت كه عقايد من با عقايد مسلمين يكى است ، مخالفان نمىپذيرفتند . » « 1 »
غير از اقليتى از روحانيان ، كه به اصول و مبانى مذهبى و انسانى ايمان داشتند ، اكثريت افراد اين طبقه هدفى جز عوامفريبى و تأمين زندگى فردى نداشتند .
در كتاب حاجى باباى اصفهانى ، به زبان طعن و طنز ، پرده از روى رياكاريها و عوامفريبيهاى افراد منحرف اين طبقه برداشته شده است .
حاجى بابا در دوران بستنشينى ، وضع خود را چنين توصيف مىكند : « وقت اذان صبح برمىخاستم و كنار حوض ، با تمام تكلفات شيعيان و حتى مشكلترين و بيمعناترين آن ، وضو مىساختم . پس از آن ، در مقابل انظار ، با قرائت جهر ، كه از چهار جانب شنيده مىشد ، به اين اميد كه رفتهرفته گوشزد عموم اهل شهر بگردد ، نماز مىخواندم . در تمام شهر ، هيچ صورتى مانند صورت من منحوس و عبوسا قمطريرا و ترش و تلخ و پرملعنت و ناميمون نبود .
حتى درويش هم در تقدسفروشى و جا نماز آبكشى و ريا و سالوس ، از قبيل به زمين نگريستن و آه سرد كشيدن و بى جهت لب جنبانيدن و سكوت ساختگى و ترشرويى و كجخلقى و بيمزگى و پارسايى ، به گرد پاى من نمىرسيد . پيشانى را داغ نهادم و شارب را از بيخ چيدم و چشمها را سرمه كشيدم و مهر در بغل و تسبيح در دست و مسواك در كمر ، با پاى بىجوراب و كفش . . .
آوازهء بينوايى و مظلوميتم در تمام شهر پيچيد . » « 2 »
قاآنى تنها يك شاعر مديحهسراى دربارى نيست ، بلكه در آثار او نيز جستهجسته ، مطالبى كه روح انتقادى دارد ديده مىشود . در اشعار زير قاآنى از گذشتن ماه رمضان ، اظهار مسرت مىكند و ريا و تزوير واعظ و مفتى را به باد مسخره مىگيرد :
عيد آمد و عيش آمد و شد روزه و شد غم * زين آمد و شد جان و دلى دارم خرم
ماه رمضان گرچه مهى بود مبارك * شوال نكوتر كه مهى هست مكرم
الحمد كه آن واعظك امروز به كنجى * چون حرف نخستين مضاعفشده مدغم
وان زاهدك از طعنهء اوباش خلايق * چون دزد عسسديده ، به كنجى نزند دم
هامش
( 1 ) . مرتضى مدرسى چهاردهى « مقاله » ، مجلهء يادگار ، سال اول ، شمارهء 4 ، ص 35 به بعد ( به اختصار ) .
( 2 ) . حاجىبابا اصفهانى ص 222 ( به اختصار ) .