اگر ده من يك جا بخورد بدمستى نمىكند . خلاف يابوهاى دودرغه ( دورگه ) كه تا قدرى جو زياد ديد . . . لگد به مهترى كه تيمارش مىكند ، مىزند .
اى گلبن تازه ، خار جورت * اول بر پاى باغبان رفت
از تاريخى كه شيخ الاسلام تبريز در فتنهء مغول ، صلاح مسلمين را در استسلام ديد تا امروز . . . هرگز علماى تبريز اين احترام و عزت و اعتبار و مطاعيت نداشتند . . . سزاى آن نيكى ، اين بدى است . امروز كه ما در برابر سپاه مخالف نشستهايم و مايملك خود را بىمحافظ خارجى به اعتماد اهل تبريز گذاشته ، در شهر پايتخت ما آشوب و فتنه بكنند و دكان بازار ببندند و « سيد حمزه » و « باغ بيشه » بروند . . .
روى اهل تبريز سفيد ! اگر فتحعلى خان عرضه داشت فتاح غيرعليم چه جرأت و قدرت داشت كه مصدر اين حركات شود ؟ فرمودند اگر حضرات از آش و پلو سير نشوند بجا ، اما شما را چه افتاده است كه از زهد ريائى . . . سير نمىشويد ، كتاب جهاد نوشته شد ، نبوت خاصه به اثبات رسيد ، قيلوقال مدرسه حالا ديگر بس است يكچند نيز خدمت معشوق و مىكنيد .
صد يك آنچه با اهل صلاح حرف جهاد زديد ، اگر با اهل سلاح صرف جهادشده بود ، كافرى نمىماند كه مجاهدى لازم باشد . بارى بعد از اين . . . سفرهء زرق و حيل را برچينيد و سكهء قلب و دغل را بشناسيد .
نقد صوفى نه همه صافى بىغش باشد * اى بسا خرقه كه مستوجب آتش باشد » « 1 »
« در رسالهء مجديه كه به سال 1287 ه . ق . نوشته شده است ، مجد الملك ، ضمن انتقاد از اوضاع سياسى و اجتماعى ايران ، در مورد طبقهء روحانيان چنين مىگويد : . . . كفات دين و هدايت حق و يقين ، نايبان امام و علماى اعلام ، كه قيام آنها برطريق انبياست و قوام ايشان به پاسدارى ملت غراء ، از اداى تكاليف و اضائهء سراج و ارائهء منهاج قاصرند و به اقتضاى مصلحت وقت ، براى امروز خود تكليفى تازه ايجاد كردهاند ، همچو مىدانند كه اگر در رفع ظلم و بدعت جديد ، كه ضرر آن به ملت و دولت ايران مىرسد و خلق را ناچار مىكند كه براى اموال و اولاد خود ، سفارتها را به وصايت اختيار كنند ، حرف خيرى بگويند ، قادر ذو الجلال از اعانت ايشان عاجز است . معاذيرى كه در صور علميهء ايشان به نظر مىآيد ، در هيچيك در نظر اهل تحقيق ، پسنديده نيست . . . احكام دولتى و ملتى از اعتبار افتاده . . . يك حكم در دست كسى نيست كه ناسخ آن در دست مدعى نباشد . ( مصراع ) « اين بحث بر ثلاثهء غساله مىرود . . . »
همين نفاق و نفسانيت سبب تفريق علما شده و ايشان را در سه درجه استقرار داده ، و رتبهء اولى را مقتضيات علم و حلم و وقار ، يا حفظ ضياع و عقار ، از همه كار بازداشته ، زبانشان در كام است و ذو الفقار على در نيام . ( مصراع ) :
« شير شريعت است و بس ، حمله نمىكند به كس . »
اگر مظلومى به مطاعيت و مرجعيت ايشان ملتجى شود ، چارهء فورى بخواهد ، چون ثمرات وجود خود را در غايت خطا مىبيند ، لاجرم متظلم را به حضور حضرت صاحب الامر ( ع )
هامش
( 1 ) . مخزن الانشاء ، پيشين ، ص 324 به بعد ( به اختصار ) .