بعضى از روحانيان سده كه بستگى به شيخ محمد تقى دارند مصمم مىگردند نگذارند آن جمع به مقصد خود برسند . . . اين است كه جمعى را مخفيانه وادار مىكنند با چوب و چماق در صحرا آنها را هلاك كنند . با اينكه اين عدهء بيست نفرى با مأمور حكومت وارد ده شده بودند ، چند صد نفر به آنها حملهور مىشوند و بجز چند تن كه فرار كردهاند ، بقيه به خاك هلاك افتادند . » « 1 »
نمونهء ديگر از مداخلات روحانيان
در عهد فتحعلى شاه پس از آنكه در اثر نادانى و خودخواهى گريبايدوف ، غائلهء مردم و روحانيان بالا گرفت ، ميرزا ابو الحسن خان وزير امور خارجه نزد گريبايدوف رفت ، تا راهحلى براى اين مشكل به دست آورد . گريبايدوف يك روز مهلت خواست . در اين موقع ، حاج ميرزا مسيح ، مجتهد زمان ، بجاى آنكه مردم را به آرامش دعوت كند خلق را عليه گريبايدوف برانگيخت . مردم به سوى اقامتگاه او ، به راه افتادند . گريبايدوف چون وضع را خطرناك ديد ، « آن دو زن و آغا يعقوب را به مردم سپرد . زنان را به حرم آصف الدوله فرستادند ، و آغا يعقوب به دست مردم قطعهقطعه شد ، و در ميان اين غوغا ، تيرى از جانب مستحفظين سفارت رها شد و يك تن از غوغاييان به قتل رسيد . مردم نعش كشته را به مسجد بردند و غوغا دامنه پيدا كرد . علما هم مردم را به قصاص تحريك نمودند ، و به سفارتخانهء روس هجوم بردند . . .
گريبايدوف با سى و چهار تن از اعضاى سفارت روس همه به قتل رسيدند . تنها مالتسوف ، منشى اول سفارتخانه ، جان بسلامت برد . . .
فتحعلى شاه و بيش از همه عباس ميرزا از اين واقعهء ناگوار نگران شدند ، ولى حسن تدبير عباس ميرزا و رفتار زيركانهء خسرو ميرزا سبب گرديد كه نيكلاى اول ، امپراتور روسيه ، كه خود را گرفتار جنگ با عثمانيها مىديد ، از اين فاجعه درگذرد و تهديد پاسكيويچ ، داير به حمله به آذربايجان صورت نگيرد . » « 2 »
در شهرستانها ، نيز روحانيان متنفذ ، دولتى در داخل دولت تشكيل مىدادند ، و در امورى كه مطلقا در حيطلهء شغل آنان نبود مداخله مىكردند . « شهر يزد در آن اوقات ( عهد فتحعلى شاه ) مجمع علما و معدن فضلا بود ؛ از قبيل آخوند ملا اسماعيل عقدانى كه فاضل كامل و رئيس اهل آن شهر بود ، حكمش بر اهل آن بلاد نافذ و سارى ، و حدود شرعيه در محكمهاش واقع و جارى مىشد ، از قبيل قطع و قتل و تعذير و امثال آن ؛ و فهمى مستقيم و قادر و جرأتى در امور داشت كه احدى را با او ياراى مقاومت و منازعت نبود . » « 3 »
در مكتوبى كه قائم مقام ، از زبان عباس ميرزا به ميرزا بزرگ قائم مقام كه در شهر تبريز متوقف بوده ، مىنويسد ، به كنايه ، به واقعهء مير فتاح و دسايس علما و طلاب اشاره مىكند :
« . . . مىفرمايند ( يعنى وليعهد ) پلوهاى قند و ماش و قدحهاى افشره و آش شماست كه حضرات را هار كرده است ( يعنى آخوندها را ) اسب عربى بىاندازه جو نمىخورد و اختهء قزاقى
هامش
( 1 ) . ميرزا يحيى دولتآبادى ، حيات يحيى ، ص 87 به بعد .
( 2 ) . عباس اقبال ، ميرزا تقى خان امير كبير ، ص 12 .
( 3 ) . شيخيگرى و بابيگرى ، پيشين ، ص 58 .