تخطي إلى المحتوى الرئيسي

تاريخ اجتماعى ايران ( فارسي ) — صفحة 483

مساهمون:

ص٤٨٣
و همقدمى مىكردند . در نسخهء خطى جهان‌آراى غفازى ، تيره‌روزى دانشمندان آن روزگار چنين توصيف شده است : . . . لكن در نظر وى ( طهماسب ) ، جهلا را به صورت فضلا درمىآورند ، و فضلا را به سمت جهلا موسوم مىدارند . بنابراين ، اكثر ممالكش از اهل فضل و علم خالى گشته و از اهل جهل مملو شده و جز قليلى از فضلا در تمام ممالك ايران نمانده است . » « 1 » « در دورهء صفويه ، نه‌تنها فلاسفه و متفكرين و آزادانديشان يكسره منفور و منكوب گرديدند ، بلكه جماعت صوفيان كه اكثرا مردمى روشن‌ضمير و صاحبنظر بودند نيز مورد قهر سلاطين قرار مىگرفتند ، و در عوض ، روحانيان قشرى و ملانماها رو به افزايش نهادند . در دوران قدرت شاه عباس ، مبارزه با متصوفان و از بين بردن نفوذ آنان به حدى شديد بود كه در عرض سىسال ، مهر و علاقهء سيصد ساله‌اى كه نسبت به تصوف وجود داشت از بين رفت و جاى خود را به تعصب و كينه‌توزى داد . ملا محمد باقر مجلسى ، به كشتن صوفيان فتوى مىداد . همين تضييقات سياسى به مردان روشن‌بينى چون مير محمد باقر ، مشهور به « داماد » و صدر الدين شيرازى معروف به « ملاصدرا » ( متولد به سال 980 هجرى ) امكان نمىداد كه نظريات فلسفى و اجتماعى خود را با صراحت بيان نمايند . » « 2 »

شاه اسماعيل دوم و روحانيان

شاه اسماعيل دوم به جهاتى كه كاملا روشن نيست ، مذهب تشيع را بدعتى در دين اسلام مىشمرد ، و مايل بود بار ديگر مذهب تسنن ، كه دين اكثريت بود ، رواج يابد و آتش اختلاف بين شيعه و سنى خاموشى گيرد . و به همين علت ، براى طبقهء روحانيان احترام چندانى قائل نبود و به قول نويسندهء كتاب نقاوة الآثار : « در كسر عزت ايشان اداها مىفرمود . لاجرم دلهاى اين طايفه از او متنفر گشته بود ؛ بر بداعتقادى و بيقيدى آن رقم كشيدند . و بعضى از وجوه كم‌التفاتى پادشاه نسبت به اين طايفه آن بود كه در روز جلوس همايون پادشاه ربع مسكون ، جناب مجتهد الزمانى شيخ عبد العلى را با اكابر افاضل طلبيده بر زبان آورد كه اين سلطنت حقيقتا تعلق به حضرت امام صاحب الزمان ( ع ) مىدارد و شما نايب مناب آن حضرت و از جانب او مأذونيد به رواج احكام اسلام و شريعه . قاليچهء مرا شما بيندازيد ، و مرا شما بر اين مسند بنشانيد تا من به رأى و ارادهء شما بر سرير حكومت و فرماندهى نشسته باشم . حضرت شيخ در زير لب فرمودند كه پدر من فراش كسى نبود ؛ و اين سخن را پادشاه شنيد و هيچ نگفت . ديگر اصلا متوجه آن جماعت نشد ، و به رأى خود ، بر مسند پادشاهى متمكن گرديد . . . اگرچه پادشاه جهان‌پناه پرتو التفات بر احوال اين طبقهء كريمه نينداخت ، اما سيورغالات و مقرريات و مسلميات و وظايف ارباب عمايم و اصحاب استحقاق را تغيير نداد و مسترد نساخت . » « 3 »
هامش
( 1 ) . تاريخ سياسى و اجتماعى ايران ، ( از مرگ تيمور تا مرگ شاه عباس ) ، پيشين ، ص 209 ( به اختصار ) . ( 2 ) . همان ، ص 336 به بعد . ( 3 ) . نقاوة الآثار ، پيشين ، ص 41 ( به اختصار ) .