به شيخ شهر ندارد ارادتى جامى * مريد عشوهء ساقيست او و نشوهء مى
[ غزل 1364 ]
گر هر حرام بودى چون باده مستكاره * همواره مست بودى شيخ حرامخواره
حاشا كه بادهنوشان ريزند جرعه به روى * انديشههاى پنهان گر سازد آشكاره
در قعر بحر ، ماهى بسته دهان و غوكان * بگشاده لب به دعوى بيمعنى از كناره
ديوانهوار واعظ گويد سخن پريشان * گرد آمده گروهى بر وى پى نظاره
سررشتهء تعلق نگسسته صوفى از خود * بخيه زدن چه سودش بر دلق پارهپاره
گيرند چون شماره جامى مقلدان را * كن جهد آنكه باشى بيرون از آن شماره
[ غزل 1344 ]
اى ز خورشيد رخت تا ماه بعد المشرقين * اهل بينش را تماشاى جماعت فرض عين
سجه در گردن عصا در كف مصلا بر كتف * پاى تا سر شيخ شهرتجوى ما شيدست و شين
استخوانم شد ، ز غم صدپاره و هر پارهاى * زان مقام پيشه دارد داغها چون كعبتين
. . . صوفى اين دلق ملمع صرف وجه باده كن * در لباس صورت از رندان نشايد زيب و زين
عزم مسجد كردم از ميخانه ببر مىفروش * گفت يار اينجاست جامى ، اين تمشى ايناين « 1 »
[ غزل 1107 ]
شيخان نارسيده چه دانند قدر عشق * كمجوى طعم پختگى از ميوههاى خام
از زرق و حيله دام به هر سو نهادهاند * تا آورند مرغ دل جاهلى به دام
جامى علت رواج بازار زاهدان ريائى و ملانمايان بىمايه را جهل و بيخبرى مردم مىداند و مىگويد :
مىزند شيخ ما ز شور و شغب * صيحهاى صبحگاه و هىهى ، شب
سر پر از كبر و دل پر از اعجاب * روى در خلق و پشت بر محراب
صف زده گِردش از خران گلهاى * درفكنده به شهر ولولهاى
چيست اين ؟ شيخ ذكر مىگويد * لوث غفلت به ذكر مىشويد
ناگهان مردكى دويد از در * كرد در گوش شيخ و ياران ، سر
كه فلان خواجه يا امير رسيد * حضرت شيخ را محب و مريد
شيخ و اصحاب او ز دست شدند * وز شراب غرور مست شدند
ذكر را شد چنان بلند آهنگ * كه از آن ، مردم آمدند به تنگ
آن يكى بر دهان كف آورده * وز كف خود طپانچهها خورده
و آندگر جيب خرقه چاكزده * دمبدم آه دردناك زده
هامش
( 1 ) . ديوان كامل جامى ، به اهتمام هاشم رضى ، ص 222 .