تخطي إلى المحتوى الرئيسي

تاريخ اجتماعى ايران ( فارسي ) — صفحة 477

مساهمون:

ص٤٧٧
به شيخ شهر ندارد ارادتى جامى * مريد عشوهء ساقيست او و نشوهء مى
[ غزل 1364 ]
گر هر حرام بودى چون باده مست‌كاره * همواره مست بودى شيخ حرام‌خواره حاشا كه باده‌نوشان ريزند جرعه به روى * انديشه‌هاى پنهان گر سازد آشكاره در قعر بحر ، ماهى بسته دهان و غوكان * بگشاده لب به دعوى بيمعنى از كناره ديوانه‌وار واعظ گويد سخن پريشان * گرد آمده گروهى بر وى پى نظاره سررشتهء تعلق نگسسته صوفى از خود * بخيه زدن چه سودش بر دلق پاره‌پاره گيرند چون شماره جامى مقلدان را * كن جهد آنكه باشى بيرون از آن شماره
[ غزل 1344 ]
اى ز خورشيد رخت تا ماه بعد المشرقين * اهل بينش را تماشاى جماعت فرض عين سجه در گردن عصا در كف مصلا بر كتف * پاى تا سر شيخ شهرت‌جوى ما شيدست و شين استخوانم شد ، ز غم صدپاره و هر پاره‌اى * زان مقام پيشه دارد داغها چون كعبتين . . . صوفى اين دلق ملمع صرف وجه باده كن * در لباس صورت از رندان نشايد زيب و زين عزم مسجد كردم از ميخانه ببر مىفروش * گفت يار اينجاست جامى ، اين تمشى اين‌اين « 1 »
[ غزل 1107 ]
شيخان نارسيده چه دانند قدر عشق * كم‌جوى طعم پختگى از ميوه‌هاى خام از زرق و حيله دام به هر سو نهاده‌اند * تا آورند مرغ دل جاهلى به دام
جامى علت رواج بازار زاهدان ريائى و ملانمايان بىمايه را جهل و بيخبرى مردم مىداند و مىگويد :
مىزند شيخ ما ز شور و شغب * صيحه‌اى صبحگاه و هىهى ، شب سر پر از كبر و دل پر از اعجاب * روى در خلق و پشت بر محراب صف زده گِردش از خران گله‌اى * درفكنده به شهر ولوله‌اى چيست اين ؟ شيخ ذكر مىگويد * لوث غفلت به ذكر مىشويد ناگهان مردكى دويد از در * كرد در گوش شيخ و ياران ، سر كه فلان خواجه يا امير رسيد * حضرت شيخ را محب و مريد شيخ و اصحاب او ز دست شدند * وز شراب غرور مست شدند ذكر را شد چنان بلند آهنگ * كه از آن ، مردم آمدند به تنگ آن يكى بر دهان كف آورده * وز كف خود طپانچه‌ها خورده و آن‌دگر جيب خرقه چاك‌زده * دمبدم آه دردناك زده
هامش
( 1 ) . ديوان كامل جامى ، به اهتمام هاشم رضى ، ص 222 .