تخطي إلى المحتوى الرئيسي

تاريخ اجتماعى ايران ( فارسي ) — صفحة 476

مساهمون:

ص٤٧٦
براى آن بود كه خوانندگان بدانند كه در تمام ادوار تاريخى ، مردان شجاع و جسورى بوده‌اند كه بدون بيم از مرگ ، در برابر اشقيا و ستمگران پايدارى كرده و سخن حق را بر زبان رانده‌اند . بعضى از عرفا و اهل تصوف ، مانند روحانيان نامدار ، مورد احترام خلق و سلاطين و زورمندان عصر بودند . در جامع التواريخ شهاب الدين حسنى ، ضمن بيان تاريخ آل مظفر ، چنين آمده است « . . . از پدر والدهء خود شنيدم كه گفت : خندق دار العبادهء يزد را فرموده بود كه عمق او را مىكندند و عمارت سورويارو مىكردند ، و خلايق يزد از شهر و ولايت در مشقت و زحمت بودند و التجا به درگاه سلطان حاجى محمود شاه بردند . آن حضرت بزرگوار ، از بندرآباد به شهر مىآمد و امير مبارز الدين بر لب خندق ايستاده و كار به تعجيل مىفرمود ، و شاه شجاع در سن هفت سالگى بود ، و ترك چهره بود ، پيش پدر ايستاده . چون سلطان حاجى محمود شاه رسيد ، امير مبارز الدين پيش رفت و دستبوس كرد ، و شاه شجاع را به دستبوس رسانيد . سلطان حاجى - محمود شاه به زبان روستايى گفت : محمد مظفر چكار مىكنى كه خلايق را در زحمت كشيده‌اى ؟ امير مبارز الدين محمد گفت : يا سلطان ، دشمنان بسيار دارم و امير شيخ ابو اسحق مىآيد ، البته از عمارت خندق و بارو چاره نيست . سلطان دانست كه فايده نمىكند ، سر برآورد ، تبسمى كرد و گفت : روزى كه تو را نكبت رسد ، اين تركك ترا بگيرد و كور كند . » جامى نيز در اشعار زير ، دشمنى و مخالفت شديد خود را با روحانيان رياكار آشكار كرده است :
فغان ز ابلهى اين خران بىدم و گوش * كه جمله شيخ‌تراش آمدند و شيخ‌فروش شوند هر دو سه روزى مريد نادانى * تهى ز دين و خرد ، خالى از بصيرت و هوش
[ غزل 729 ]
شيخ خود بين كه به اسلام برآمد نامش * نيست جز زرق و ريا قاعدهء اسلامش خويش را واقف اسرار شناسد ليكن * نه ز آغاز وقوفست نه از انجامش جز قبول دل عامش نبود كام‌دلى * مىكند رد دل خاص ، قبول عامش دام تزوير نهادست خدا را مپسند * كه فتد طاير فرخندهء ما در دامش
[ غزل 739 ]
لاف جمعيت دل مىزنى اى شيخ ، ولى * پاى تا فرق همه تفرقه و وسواسى چند دعوى كه چو خاصان شده‌ام شهرهء شهر * شهرهء شهر نئى سخرهء عام الناسى اينهمه باد كه از عجب ترا در رگ و پى * مىرود در عجبم كز چه نمىآماسى تا ز سرچشمهء عرفان نخورى آب حيات * مرده‌اى گر به مثل ، خضر و اگر الياسى محتسب رو به وقت است گر از حيله و مكر * حملهء شير كند ، جامى ، ازو نهراسى
[ غزل 1392 ]
ز شيخ چله‌نشين دور باش و چلهء وى * كه هست چلهء وى سردتر ز چلهء دى . . . ز خود نكرده سفر يك دوگام اما هست * معارفش يكى از روم و ديگرى از رى
تاريخ اجتماعى ايران ( فارسي ) — صفحة 476 | مرتضى راوندى