تخطي إلى المحتوى الرئيسي

تاريخ اجتماعى ايران ( فارسي ) — صفحة 472

مساهمون:

ص٤٧٢
مشايخ و بزرگان ضمن نامه‌اى به حكم مصلحت از مولانا خواستار شدند كه راه جام پيش گيرد و از تيمور ملاقات كند ، اما ابو بكر تايبادى همچنان امتناع ورزيد و گفت : « من مردى روستايى هستم و تكلفات دربارى نمىدانم ؛ وانگهى در عالم تنبيه و اشارات مرا از اين كار منع كرده‌اند . » امير متقاعد شد و روى به اقامتگاه تايبادى نهاد ، و به عزلتگاه او رفت ، و ازو خواست كه او را نصيحتى گويد . او امير تيمور را به عدل و داد نصيحت نمود و گفت : از ظلم و جور بپرهيز و اتباع خود را از اعمالى كه بر خلاف ديانت است منع كن . امير تيمور به او گفت : چرا ملك را نصيحت نكردى ( يعنى امير غياث الدين پير على را ) كه خمر مىخورد و به ملاهى و مناهى اشتغال دارد ؟ مولانا جواب داد كه او را گفتيم ، نشنيد ، حق‌تعالى تو را به او گماشت . تو اگر نيز نشنوى ، ديگرى بر تو گمارد . امير تيمور از اين گفتار به رقت آمد و چون از نزد او بيرون شد ، گفت ، تاكنون با هر عارف و سالكى ملاقات كردم او از من ترسيد ، ولى اين‌بار من از اين مرد عارف منزوى ترسيدم . » « 1 » به قول بارتولد : « آنچه بعدها از طرز رفتار و كردار تيمور معلوم شد ، اين بود كه اين ملاقاتها هيچگونه تأثيرى در روش خشونت‌آميز وى نكرده بود . . . موضوع دين و توجهات فوق العادهء تيمور به روحانيان ، به عقيدهء مورخان ، يكى از وسايل سياسى روز بود كه او را به مقاصد و هدفهايش نزديكتر مىساخت . همان شخصى كه در سوريه تعصب عجيبى نسبت به عالم تشيع و به طرفداران حضرت امير از خود نشان مىداد ، در خراسان سنىگرى را رواج مىداد . . . براى تيمور وفادارى و صداقت لشكريان ، مهمتر و بالاتر از دوستى و محبت دانشمندان و علما بود . . . » « 2 »

رفتار امير تيمور با شاه نعمت اللّه ولى

با اين‌كه امير تيمور با عرفا و خداوندان تصوف اظهار ارادت مىنمود ، بعد از مدتى ، از توقف شاه نعمت اللّه ولى در سمرقند نگران گرديد ؛ زيرا : از اتراك ماوراء النهر و قبيلهء مغول ، مريد زيادى به آستان سيد جمع شدند . اين خبر را ارباب حسد به امير تيمور معروض داشتند . امير تيمور به توهم آن‌كه شايد فتنه‌اى احداث شود ، كس نزد سيد فرستاد و او را از توقف در سمرقند عذر خواست . آن جناب غزلى انشاء كرد كه سه شعر آخر آن اين است .
ملك من عالمى است بىپايان * آن تو از خطاست تا شيراز من به سلطان خويش مىنازم * تو به تاج و سرير خود مىناز نعمت اللّه ، پير رندان است * گر مريدى به پير خود پرداز . « 3 »
هامش
( 1 ) . اسناد و نامه‌هاى تاريخى ، ( از اوايل دوره‌هاى اسلامى تا اواخر شاه اسماعيل صفوى ) پيشين ، ص 335 ( به اختصار ) . ( 2 ) . بارتولد ، ترجمهء الغ بيگ و زمان وى ، ترجمهء حسين احمدى پور ، ص 252 به بعد . ( 3 ) . تاريخ كرمان ، ( سالاريه ) ، پيشين ، ص 454 .