هماىگو مفكن سايهء شرف هرگز * بر آن ديار كه طوطى كم از زغن باشد
. . . آخوندهاى عصر حافظ ، مثل آخوندهاى تمام ملل ، در دورهء انحطاط ، مىخواهند از آب گلآلود ماهى بگيرند . ديانت در نظر آنها دكان است ، دكان كسب وجهه و نفوذ . . .
اينها را ديگر نمىتوان روحانى و ناشر مبادى فاضلهء دين دانست ، بلكه پيش قراولان سپاه جور و ستمند . . . و بسى گناهكارتر از امراى فاسق و ظالم به شمار مىروند .
در تمام اين صحنهسازيها ، حقيقت ديانت متروك ، و بازار ريا و دروغ رايج مىشود ؛ آزادگى ، درستى ، ايمان و حريتضمير پايمال مىگردد . هيچيك از دو دسته ( نه روحانيان و نه طبقهء حاكمه ) از اين بابت نگرانى و تأسفى ندارد ، زيرا هريك از اين خوان يغما نصيب خود را مىگيرد و به مال و رياست مىرسد ؛ فضل و هنر ، علم و اخلاق ، سربلندى و استغناء همه از بين مىرود - اينها روح آزاد و حقيقتپرست حافظ را رنج مىدهند .
من اين مرقع رنگين چو گل بخواهم سوخت * كه پير باده فروشش به جرعهاى نخريد
راستى ، كمالات عقلى و نفسى در اين عصر تاريك چه ارزش دارد ؟ كسى خريدار آن نيست ، همه خريدار بندهاند ، همه دنبال شركاء جرم مىروند .
ارغنونساز فلك رهزن اهل هنر است * چون از اين غصه نناليم و چرا نخروشيم
نهتنها از واعظان و زاهدانى كه « جلوه در محراب و منبر مىكنند » و « چون به خلوت مىروند آن كار ديگر مىكنند » رنج مىبرد ، از جرگهء صوفيان « صوفيانى كه نقد آنها صافى و بيغش نيست » گريزان است و « بسا خرقهها را مستوجب آتش » مىداند .
ز خانقاه به ميخانه مىرود حافظ * مگر ز مستى زهد و ريا به هوش آمد
بيا كه خرقهء من گرچه رهن ميكدههاست * ز مال وقف نبينى به نام من درمى
. . . حافظ آنقدر كه از استبداد و ريا رنج مىبرد ، از تهيدستى متألم نيست . تهيدستى را با علو همت و با استغناء روح چاره مىكند . . . ولى رنجى كه درمانپذير نيست و تا اعماق روح آزادگان را مىگدازد ، پايمال شدن آزادى فكر و عقيده است در زير پاى هوسناك زورمندان ، خاموش شدن صداى عقل است ، در مقابل غوغاى جهل و خرافات . هنگامى كه هنر گناه ، آزادگى تقصير ، فهم و ادراك مايهء بدبختى و آوارگى و طرد از جامعه است ، و « صرافان گوهرناشناس خرمهره را با در ، برابر مىكنند ، مشتى شمشيرزن و غارتگر به دليل اينكه فكر كوتاه و رأى عليل دارند ، فكر كوتاه و رأى عليل خود را ، معيار صحت عقايد عمومى و اصل ثابتى براى نظام اجتماع قرار مىدهند ؛ اين داعيهء سفيهانه ، آنها را به تعصب و محدود كردن آزادى فردى و انواع رذائل و اعمال خلاف انسانى مىكشاند .
راستى هم هيچ ظلمى تاريكتر و هيچ استبدادى از اين مهيبتر نيست كه فردى يا گروه قليلى بخواهند بر ارواح و عقول مردم حكومت كنند . » « 1 »
هامش
( 1 ) . همان ، ص 85 - 180 ( به اختصار ) .