رها و آزاد است كه احتمال وجود خطايى را در قلم صنع مىدهد . به عبارت ديگر ، دستگاه آفرينش را كوركورانه ، كامل و عارى از نقص فرض نمىكند . . . عموميت عقيدهاى هيچگاه دليل صحت آن نيست . . . آنچه در بشر ارزش دارد . . . به كار انداختن قوهء تعقل و ادراك مىباشد . . .
آزادى فكر حافظ ، در سراسر ديوانش به چشم مىخورد ؛ آزادفكريى كه ابدا با محيط محدود عصر او سازش نداشته است ، و اين ، قوت روح و بلندنظرى او را بيشتر نشان مىدهد .
بيا كه رونق اين كارخانه كم نشود * به زهد همچو تويى يا به فسق همچو منى
. . . طبع منيع و عزيز او بينيازى روح بزرگ او با ريا و سالوس دكانداران شريعت و طريقت ، و با استبداد امراى خودسر و متملقپسند ، ناسازگار بود ، ازاينرو در فقر و محروميت ، زير غبار مسكنت و فراموشى و قدرنشناسى جان سپرد . . . » « 1 »
خرقهپوشان همگى مست گذشتند و گذشت * قصهء ماست كه بر هر سر بازار بماند
صوفيان جمله حريفند و نظرباز ، ولى * زين ميان حافظ دلسوخته بدنام افتاد
زاهد و عجب و نماز و من و مستى و نياز * تا ترا خود ز ميان با كه عنايت باشد
بهريك جرعه ، كه آزار كسش در پى نيست * زحمتى مىكشم از مردم نادان كه مپرس
درِ ميخانه ببستند خدايا مپسند * كه در خانهء تزوير و ريا بگشايند
اگر از بهر دل زاهد مسكين بستند * دل قوى دار كه از بهر خدا بگشايند
تكفير حافظ
« شاه شجاع آزاديخواه ! از اين كه حافظ مثل او فريب خدعهء عماد فقيه را نخورده و به گربهء نمازگزار او احترام نكرده است ، گير و دارى راه مىاندازد و بيت زيباى او را
گر مسلمانى از اين است كه حافظ دارد * واى اگر از پس امروز بود فردايى
مستمسك قرار داده ، سلسله جنبان فتنهاى مىشود كه حافظ در اصل معاد ، شك كرده ، زيرا گفته است : « واى اگر از پس امروز بود فردايى . » اين تعبير كه اصطلاح رايجى است ، حتى در مستقبل ، محقق الوقوع نيز به كار مىرود و غالبا مفهوم صريح آن اين است كه « فردايى هست و بنابراين واى بر احوال . . . » اين تعبير ، باعث مىشود كه شاه شجاع ، « واعظان شحنهشناس » - را بر ضد او برانگيزد ، و معروف است كه حافظ براى تبرئهء خود مجبور مىشود بيت زيباى - ديگرى قبل از آن بياورد تا اين كفر دروغى از زبان ترسايى صادرشده باشد نه از دهان وى :
اين حديثم چه خوش آمد كه سحرگه مىگفت * بر در ميكدهاى با دف و نى ترسايى
مىگويند بر اثر همين جنجال و انتظار وقايعى نظير آن ، كسان حافظ دست و پاى خود را جمع و اشعار وى را مخفى و پراكنده يا قسمتى از آن را معدوم كردند .
هامش
( 1 ) . على دشتى ، نقشى از حافظ ، ص 156 به بعد ( به اختصار ) .