در رسالهء « صدپند » خطاب به مردم آن روزگار مىگويد : « سخن شيخان باور نكنيد تا گمراه مشويد و به دوزخ مرويد . از همسايگى زاهدان دورى جوييد تا به كام دل توانيد زيست .
حاكمى عادل و قاضيى كه رشوت نستاند و زاهدى كه سخن به ريا نگويد ، و حاجبى كه با ديانت باشد و كون درست صاحب دولت ، در اين روزگار مطلبيد . . . و در « رسالهء تعريفات » در توصيف « شيخ » و كلمات و اتباع او چنين مىگويد :
الشيخ : ابليس
التلبيس : كلماتى كه در باب دنيا گويد .
الوسوسه : آنچه در باب آخرت گويد
المهملات : كلماتى كه در معرفت راند
الشياطين : اتباع او
شادروان اقبال آشتيانى ، در مقدمهاى كه بر كليات عبيد زاكانى نوشته است ، با ايجاز و استادى مىنويسد كه عبيد زاكانى و همفكران او براى آنكه بتوانند مكنونات درونى خود را بيان كنند .
رندى و قلاشى را پيشه كرده و به اين وسيله ، به همهكس و همهچيز مىخنديدند و به زبان طنز و هزل ، خرابى زمان و فساد مردم را انتقاد مىنمودهاند . از اين طايفه بودهاند : علامهء بينظير قطب الدين شيرازى ، و مولانا قاضى عضد الدين ايجى صاحب كتاب موافقت ، و شاعر معروف مجد الدين همگر ، و شرف الدين دامغانى ، و شرف الدين - درگزينى . اين جمع رندان كه عبيد نيز پيرو سيره و تدوينكنندهء مآثر ايشان است ، آنجا كه ديگران جرأت و جسارت آن را نداشتهاند كه بجد ، مقتدرين زمان و اوضاع و احوال اخلاقى و اجتماعى عصر را انتقاد كنند ، با يك لطيفه و مطايبه ، به زيركى و خوشى ، به بيان عيب يا جنبهء مضحك آنها پرداخته و انصافا در اين هنرنمايى داد بلاغت و استادى دادهاند . عبيد در « رسالهء تعريفات » خود با لحنى طيبتآميز كه امارات جد از آن لايح است ، ماه رمضان را « هادم اللذات » و شب عيد آن را « ليلة القدر » و امام را « نمازفروش » و وعظ را به معنى « آنچه بگويند و نكنند » تعريف كرده است . « از مولانا عضد الدين پرسيدند كه در زمان خلفا ، مردم دعوى خدايى و پيغمبرى مىكردند و اكنون نمىكنند ، گفت : مردم اين روزگار را چندان ظلم و گرسنگى افتاده است كه نه از خدايشان ياد مىآيد نه از پيغمبر . »
« روزى سلطان ابو سعيد در حال مستى ، علامهء بزرگوارى مانند قاضى عضد الدين را در محفل جمع ، به رقص واداشت ، بيچاره قاضى امتثال امر كرد . شخصى او را گفت مولانا تو رقص به اصول نمىكنى ، زحمت مكش ، مولانا گفت : من رقص به يرليغ ( يعنى حسب الامر ) مىكنم نه باصول . »
« روزى ديگر همين سلطان ، سر بر زانوى مولانا گذاشته بود ، و به شوخى او را گفت :
مولانا تو ديوثان را چه باشى ؟ گفت : متكا . » و حكايات عديدهء ديگر كه همه در عين ملاحت و لطف ، نمايندهء حس استهزايى است كه رندان آن زمان در مشاهدهء
تاريخ اجتماعى ايران ( فارسي ) — صفحة 463
مساهمون: مرتضى راوندى
ص٤٦٣