چه دهى دين و باغ زر چه كنى * دم دستار چارگز چه كنى
راستگويى به راستكارى كوش * اين سخن را ز راستان بنيوش
سخنى كز سر معامله نيست * عقل را اندر او مجامله نيست
بىرعونت قدم نخواهى زد * بىريا هيچ دم نخواهى زد
آن نماز دراز كردن تو * وز حرام احتراز كردن تو
روز بر سفره نان نخوردن سير * پيش بيگانه شب نخفتن دير
بر سر راه پادشاه و امير * مىنهى دام و دانه از تزوير
نه بدانش دل تو گردد نرم * نه سرت را ز خلق و خالق شرم
چيست اين ترهات بيهوده * نقرهاى بر سرِ مس اندوده
پير سالوس را بپرسيدم * گفت من بارها خدا ديدم
آتشم درفتاد از آن نادان * گفتم اى دل ، تو نيكتر وادان
اينكه پيغمبر است يارى ديد * وآنكه موسيست نور و نارى ديد
شيخكى روز و شب چو خر به چرا * از دو مرسل زيادتست چرا
اعتماد تو بر چماق امير * بيش بينم كه بر خداى كبير
چيست اين زرق و شيد و حيله و مكر * تا دو نان بركنى ز خالد و بكر
همه روى زمين نفاق گرفت * مردمى ترك اتفاق گرفت
از حقيقت به دست كورى چند * مصحفى ماند و كهنه گورى چند
در جهان نيست صاحب دردى * بىريا دم نمىزند مردى
اهل زرق و نفاق همپشتند * صادقان را به خون دل ، كشتند
اهل مكر و حيل بكوشيدند * به ريا ، روى دين بپوشيدند
كم برى زر ، ز زرق نپذيرد * پر برى زود در بغل گيرد
گرچه گويد كه هيچ نستانم * ندهد باز اگر دهى ، دانم
از برون خرقههاى صابونى * وز درون صدهزار مابونى
چون بيابند نو ارادت را * كار بندند عرف و عادت را
جامهء زرق بر نورد كنند * بر دلش حب مال سرد كنند
شبِ كس را كجا كند چون روز * پير محرابكوب منبرسوز
اين جماعت بهشت مىخواهند * خانه زرينهخشت مىخواهند
حور و غلمان و جوى شير و شراب * ميوههاى شگرف و مرغ و كباب
چون ندانى كه اين بهشت كجاست * مردمان را چه خوانى از چپ و راست
فقر اگر خوردن است و گاييدن * هرزهء چند بر درآييدن
همه را بهتر از تو است اين حال * بر سر جاه و حسن و شوكت و مال
ميوه تا كى خورى ز باغ كسان * چه فروغت دهد چراغ كسان
تاريخ اجتماعى ايران ( فارسي ) — صفحة 461
مساهمون: مرتضى راوندى
ص٤٦١