تخطي إلى المحتوى الرئيسي

تاريخ اجتماعى ايران ( فارسي ) — صفحة 461

مساهمون:

ص٤٦١
چه دهى دين و باغ زر چه كنى * دم دستار چارگز چه كنى راست‌گويى به راستكارى كوش * اين سخن را ز راستان بنيوش سخنى كز سر معامله نيست * عقل را اندر او مجامله نيست بىرعونت قدم نخواهى زد * بىريا هيچ دم نخواهى زد آن نماز دراز كردن تو * وز حرام احتراز كردن تو روز بر سفره نان نخوردن سير * پيش بيگانه شب نخفتن دير بر سر راه پادشاه و امير * مىنهى دام و دانه از تزوير نه بدانش دل تو گردد نرم * نه سرت را ز خلق و خالق شرم چيست اين ترهات بيهوده * نقره‌اى بر سرِ مس اندوده پير سالوس را بپرسيدم * گفت من بارها خدا ديدم آتشم درفتاد از آن نادان * گفتم اى دل ، تو نيكتر وادان اينكه پيغمبر است يارى ديد * وآنكه موسيست نور و نارى ديد شيخكى روز و شب چو خر به چرا * از دو مرسل زيادتست چرا اعتماد تو بر چماق امير * بيش بينم كه بر خداى كبير چيست اين زرق و شيد و حيله و مكر * تا دو نان بركنى ز خالد و بكر همه روى زمين نفاق گرفت * مردمى ترك اتفاق گرفت از حقيقت به دست كورى چند * مصحفى ماند و كهنه گورى چند در جهان نيست صاحب دردى * بىريا دم نمىزند مردى اهل زرق و نفاق همپشتند * صادقان را به خون دل ، كشتند اهل مكر و حيل بكوشيدند * به ريا ، روى دين بپوشيدند كم برى زر ، ز زرق نپذيرد * پر برى زود در بغل گيرد گرچه گويد كه هيچ نستانم * ندهد باز اگر دهى ، دانم از برون خرقه‌هاى صابونى * وز درون صدهزار مابونى چون بيابند نو ارادت را * كار بندند عرف و عادت را جامهء زرق بر نورد كنند * بر دلش حب مال سرد كنند شبِ كس را كجا كند چون روز * پير محراب‌كوب منبرسوز اين جماعت بهشت مىخواهند * خانه زرينه‌خشت مىخواهند حور و غلمان و جوى شير و شراب * ميوه‌هاى شگرف و مرغ و كباب چون ندانى كه اين بهشت كجاست * مردمان را چه خوانى از چپ و راست فقر اگر خوردن است و گاييدن * هرزهء چند بر درآييدن همه را بهتر از تو است اين حال * بر سر جاه و حسن و شوكت و مال ميوه تا كى خورى ز باغ كسان * چه فروغت دهد چراغ كسان