درربود از سرش آن دستار را * پس روان شد تا بسازد كار را
پس فقيهى بانگ برزد كى پسر * باز كن دستار را آنگه ببر
چونكه بازش كرد آنگه مىگريخت * صد هزارش ژنده اندر ره بريخت
زان عمامهء زفتِ نابايست او * ماند يك گز كهنه اندر دست او
- مولوى
هر دست و هر زبان كه در او نيست نفع خلق * غير از زبان سوسن و دست چنار نيست
- مولوى
راستى كردند و فرمودند مردان خداى * اى فقيه اول نصيحت گوى نفس خويش را
- سعدى
گناه كردن پنهان به از عبادت فاش * اگر خداىپرستى هواپرست مباش
- سعدى
سرهنگ لطيفخوى دلدار * بهتر ز فقيه مردمآزار
- سعدى
در فيه مافيه ، چنين مىخوانيم : « شر عالمان آنكس باشد كه او مدد از امرا گيرد و صلاح و سداد او بواسطهء امرا باشد و از ترس ايشان . . . كه مرا امرا صلت دهند و حرمت دارند و منصب دهند . . . » اوحدى نيز ز دكانهايى كه سودپرستان به نام دين باز كردهاند ، تأسف مىخورد .
در زمان صحابه و ياران * وان بزرگان و وان نكوكاران
نام شيخ و سماع و خرقه نبود * دين هفتاد و چند فرقه نبود
. . . روى مردان به راه بايد راه * چيست اين جامهء كبود و سياه
چنان كه گفتيم پس از حملهء مغول ، روحانيت بيشازپيش ، وسيلهء اجراى اغراض زورمندان عصر و امراى مغول و ايادى آنها گرديد . مغولها كه خود از علم و دانش بهرهاى نداشتند ، ملاك فضل را ريش بلند و عمامهء بزرگ مىدانستند ؛ به همين مناسبت عدهاى شياد از جهل اين جماعت استفاده ، و با ظاهرى فريبنده ، حمايت آنان را به خود جلب مىكردند . اوحدى مراغهاى پرده از روى اعمال و رفتار روحانيون ريائى و بيمايه آن عصر برداشته است و نفاق ، دورويى ، عوامفريبى و بىايمانى آنان را در اشعار زير تشريح مىكند :
تركمان شيخ شد به ده گز بُرد * صدورق خواند و جاهل است آن كُرد
چيست شيخى به غير ازين گرمى * قد و ريشى دراز و بيشرمى
نسبتش با على درست نشد * هركه چون او به علم چست نشد
آه ازين واعظان منبركوب * شرمشان نيست خود ز منبر و چوب
روى وعظى كه در پريشانيست * عين شوخى و محض نادانيست
بر سر منبر و مقام رسول * نتوان رفتن از طريق فضول
آنچه بر عالمان و بال آيد * حب دنيا و جمع مال آيد
واعظى خود كن ، آنچه مىگويى * نكنى دردسر ، چه مىجويى