تخطي إلى المحتوى الرئيسي

تاريخ اجتماعى ايران ( فارسي ) — صفحة 458

مساهمون:

ص٤٥٨
ذكر مىكنيم : قطب الدين مسعود شيرازى ، قاضى ناصر الدين شيرازى ، صدر الدين تركه ، مجد الدين اسماعيل فالى محمد صاعد اصفهانى ، صدر جهان بخارايى ، و غيره . و در پايان‌نامه مىنويسد : « چون اين ضعيف كه خادم علماء زمان و چاكر افاضل دوران است مراجعت كند ، ادارات و مواجب ساليانهء علما و قضات و سادات و وظايف مشايخ و محدثان و حفظهء قرآن و حكما و اطباء و شعرا و ارباب اقلام ممالك ايران از سرحد آب آمويه تا سرحد آب جون و اقاصى مصر و تخوم روم ، چنان كه معهود بوده بر قاعدهء قديم داده شود ، و نوعى كند كه ايشان از سر رفاهيت به افادت و استفادت ، مشغول گردند و ما را به دعاى خير ياد كنند ؛ انشاء اللّه و السلام . » با اينكه در عهد مغول ، روحانيان بيش‌ازپيش ملعبهء زورمندان زمان گرديدند ، نبايد از نظر دور داشت كه در اين عهد ظلم و وحشت ، باز مردانى چون شيخ نجم الدين كبرى و قاضى پوشنجى در كردار و گفتار ، مردى و مردانگى نشان داده و از حمايت خلق و همگامى و همقدمى با آنان سرباز نزده‌اند .

قدرت روحانيان

چنان كه گفتيم ، در ميان طبقات مختلف اجتماعى ، طبقهء روحانيان بيش از ديگران مىتوانستند اعمال و رفتار سلاطين مستبد را مورد بحث و انتقاد قرار دهند . چنگيز خان كه در قتل و غارت و بيدادگرى سرآمد سلاطين جهان است ، قاضى پوشنجى را كه از بزرگان خراسان بود ، به ملازمت خود برگزيد و از او اخبار انبياء و سلاطين عجم مىپرسيد . روزى به وى گفت : من با كشتن محمد اغزى نامى بزرگ از خود به يادگار گذاشتم ، چه او « پادشاه نبود دزد بود ، « اگر او پادشاه رسولان و بازرگانان مرا نكشتى . . . » قاضى پوشنجى كه مردى بشردوست و شجاع بود ، موقع را مغتنم شمرد و گفت : « اگر خان مرا به جان امان دهد ، يك كلمه عرض دارم . فرمود كه ترا امان دادم . گفت : نام جايى باقى بماند كه خلق باشند ، چون بندگان خان جملهء خلق را بكشند ، اين نام چگونه باقى بماند ، و اين حكايت كه گويد ؟ » « 1 »

يك روحانى شجاع و رزمجو

مبارزهء شيخ نجم الدين كبرى با مغولان ، پس از آنكه لشكر مغولان به حدود خوارزم رسيد ، مغولان به شيخ پيشنهاد كردند براى حفظ جان خويش ، از خوارزم بيرون رود ، ولى شيخ شجاعانه پاسخ داد كه مرا در اين شهر خويشان و متعلقان و مريدانند ، پيش خدا و خلق معذور نباشم كه ايشان را گذاشته بيرون آيم . مغولان بار ديگر اصرار كردند كه شيخ با هزار كس از آشنايان و بستگان از شهر خوارزم بيرون رود ، ولى شيخ به حكم وطن‌پرستى و نوعدوستى اين عمل را ناجوانمردانه شمرد و گفت : چگونه روا بود كه با طايفه‌اى كه در اعتقاد اتحادى باشد ، در حالت امن و سكون و آرامش از ياران موافق و دوستان صادق ايشان بوده باشم و وقت درد و بلا و نزول قضاء ايشان را در ورطهء بلا و عنا بگذارم و خود خلاص و نجات يابم . ؟ « 2 »
هامش
( 1 ) . منهاج الدين عثمان جوزجانى ، طبقات ناصرى ، طبع لاهور . ص 662 به بعد . ( 2 ) . روضة الصفا ، پيشين ، ج 5 ، ص 106 .