سپس اين مرد دانشمند ، بر خلاف انتظار ، زبان به تملق و مداهنه مىگشايد و در حق سلطان محمد خوارزمشاه مىگويد :
. . . و غالب ظن آن است كه بعد از دور اسكندر ، در اين هزار و پانصد سال ، از جهتى چنين جهانبان نيافته ، مگر در اين دوره كه حقتعالى سرير مملكت و تخت عزت را به ذات معظم و نفس مقدس ملك اعظم ، خاقان معظم ، ظل اللّه فى العالم ، اكرم الملوك السلاطين ، و اشرف خلفاء اللّه فى الارضين ، ناصر الدنيا و الدين ، علاء - الاسلام و المسلمين ، معز امير المؤمنين ، آن پادشاهى كه اگر عقول عقلاء جمع شود و از همه يك عقل متولد شود ، و فصاحت فصحاء عالم و بلغاء دنيا متركب شود و از همه يك بيان پديد آيد ، آن عقلها با آن فصاحتها در موافقت ثناء خلال جلال او جز نداء « ما عرفناك » در ندهند ، و به عاقبت جز فرياد لا احصى ( ثنائك ) برنياورند ، و اگر كسى پندارد كه اين سخن از راه طامات گفته مىشود ، و از راه مجاز در وجود مىآيد ، آن ظن باطل است و آن توهم فاسد . « 1 »
و بعد تا پاياننامه ، امام فخر رازى با استناد به آيات قرآن ، از اين پادشاه فاسد و جابر تعريف و تمجيد مىكند ، و حال آنكه هر كودك دبستانى كه يكبار تاريخ اين مملكت را خوانده باشد ، مىداند كه محمد خوارزمشاه يكى از تبهكارترين سلاطين ايران است ، و همان كسى است كه با سوء سياست و بىتدبيرى خود ، موجبات حملهء خانمانسوز مغول را به ايران فراهم كرده ، و در نتيجه ، غير از كشته شدن ميليونها زن و مرد ، كليه آثار علمى و ادبى و فرهنگى اين مملكت در جريان اين ايلغار وحشيانه دستخوش فنا و نيستى شده است . ( اين نامهء تملق مقايسه شود با نامههاى صريح و توبيخآميز غزالى به سلاطين سلجوقى . )
طبقهء روحانيان در عهد مغول ، بيشازپيش رو به انحطاط و فساد رفتند ، و ديگر در ميان اين طبقه ، مردانى چون امام محمد غزالى برنخاست . سعدى ماهيت اخلاقى بعضى از افراد اين طبقه را ، طى حكايتى ، بيان مىكند : « فقيهى پسر را گفت كه هيچ از سخنان رنگين و دلاويز متكلمان در تو اثر نمىكند ، گفت ، به علت آنكه نمىبينم ايشان را كردار موافق گفتار .
ترك دنيا به مردم آموزند * خويشتن سيم و غله اندوزند
عالمى را كه گفت باشد و بس * هرچه گويد نگيرد اندر كس
عالم آنكس بود كه بد نكند * نه بگويد به خلق و خود نكند
قوله تعالى ،
أَ تَأْمُرُونَ النَّاسَ بِالْبِرِّ وَ تَنْسَوْنَ أَنْفُسَكُمْ
عالم كه كامرانى و تنپرورى كند * او خويشتن گم است كرا رهبرى كند .
سعدى در باب هشتم مىگويد : « دو كس رنج بيهوده بردند و سعى بيفايده كردند ؛ يكى آنكه مال گرد كرد و نخورد ، و ديگر آنكه علم آموخت و عمل نكرد . »
« . . . عالم ناپرهيزگار ، كورى است كه مشعله دارد . . . »
« پادشاهى عابديرا طلب كرد . عابد انديشيد كه دارويى بخورم تا ضعيف شوم ، مگر
هامش
( 1 ) . همان ، ص 189 .