تخطي إلى المحتوى الرئيسي

تاريخ اجتماعى ايران ( فارسي ) — صفحة 454

مساهمون:

ص٤٥٤
كعبه و بتخانه‌اى در عالم توحيد ، نيست * عاشق يكرنگ دارد قبله‌گاه از هر جهت چه لازم است به زاهد به زور مى دادن * به خاك تيره مريزيد آبروى شراب مئى كه اهل شعورند داغ نشئهء آن * چرا كسى به فقيهان بيشعور دهد ز مكر سبحه‌شماران خدا نگه دارد * كه صد سر است به يك حلقهء كمند آنجا بشوى دست ز ورد و نماز ، وقت طعام * ز انتظار مكن خون به دل جماعت را پيش از اين خانهء صياد ز خار و خس بود * اين زمان خرقهء پشمين و كلاه نمدست رندى است ، كه اسباب آن آسان ندهد دست * سرمايهء تزوير ، عصايى و ردايى است تا از اين بعد چه از پرده برآيد ، كامروز * دورپروارى عمامه و قطر شكم است عقل و فطرت ، به جوى نستانند * دور ، دور شكم و دستار است خرقهء تزوير از باد غرور آبستن است * حق‌پرستى در لباس اطلس و ديبا خوش است مخور صائب فريب زهد ، از عمامهء زاهد * كه در گنبد ز بيمغزى صدا بسيار مىپيچد پشه از شب‌زنده‌دارى خون مردم مىمكد * زينهار از زاهد شب‌زنده‌دار انديشه كن
آذر بيگدلى روحانى جامد و متعصبى را چنين توصيف مىكند :
به شيخ شهر ، فقيرى ز جوع برد پناه * بدين اميد كه از لطف ، خواهدش نان داد هزار مسأله پرسيدش از مسائل و گفت * كه گر جواب نگفتى نبايدت نان داد نداشت حال جدل آن فقير و شيخ غيور * ببرد آبش و نانش نداد ، تا جان داد عجب كه با همه دانايى ، اين نمىدانست * كه حق به بنده نه روزى به شرط ايمان داد من و ملازمت آستان پير مغان * كه جام مى به كف كافر و مسلمان داد
عين القضاة همدانى مىگويد : در روزگار گذشته ، خلفاء اسلام ، علماء دين را طلب كردند ، و ايشان مىگريختند ؛ و اكنون از بهر صد دينار حرام ، شب و روز با پادشاهان فاسق نشينند و ده‌بار بر سلام روند ، و هر ده‌بار باشد كه مست و جنب خفته باشند . پس ، اگر يك‌بار ، بار يابند از شادى بيم بود كه هلاك شوند ، و اگر تمكين يابند كه بوسى بر دست