پايهء سخنان غزالى از اذهان عامه بالاتر بود . . . پارهاى از عقايد و آراء او با ظاهر شريعتى كه در دست عامه بود سازگار نمىآمد ، و ازين رهگذر ، خاطر ظاهربينان كوتاه انديشه بر وى تيره مىگشت . . . گاهى نوشتههاى غزالى را تحريف ، و از اين راه دلها را نسبت به او آلوده مىساختند . جمعى هم به دربار پادشاهان سلجوقى ( سلطان سنجر و محمد بن ملكشاه ) از وى شكايت بردند كه بددين است و مردم را گمراه مىكند ، و از پادشاه و امرا و وزرا مىخواستند كه غزالى را به مجلس مناظره بخواند و مقصودشان اين بود كه از اين رهگذر غوغا و هياهويى راه بيندازند .
. . . صاحب مجالس المؤمنين مىنويسد : « چون غزالى تعصب بسيار در تخطئه و تجهيل ابو حنيفه داشت ، مفتيان حنفى به قتل او فتوى دادند ، اما چيزى به دو نرسيد . » گاه از او در زمينههاى مختلف سؤالهايى مىكردند تا از اين ، دستاويزى براى هياهو پيدا كنند . غزالى در جواب پرسشهاى معاندين ، رسالهاى نوشت كه صفحهاى از آن نقل مىكنيم : « بدان كه سؤال كردن از مشكلات ، عرض كردن بيمارى دل ، و علت اوست ، بر طبيب ، و جواب دادن ، سعى كردن است در شفاى بيمار ، و جاهلان بيمارانند كه
« فِي قُلُوبِهِمْ مَرَضٌ » *
و عالمان طبيبانند ، و عالم ناقص طبيبى را نشايد . و عالم كامل هر جاى طبيبى نكند ، مگر جايى كه اميد شفا ظاهر بود . اما چون علت او مزمن بود و بيمار بيعقل ، استادى طبيب در آن بود كه بگويد : اين بيمار علاجپذير نيست . . . بيماران جهل بر چهارگونهاند : يكى از آن علاجپذير است و سه ديگر ، علاجپذير نيستند . بيمار اول ، كسى بود كه اعتراض وى از حسد بود ، و حسد بيمارى مزمن و علاج را به وى راه نيست . . . پس ، تدبير وى آن بود كه او را با آن علت بگذارند و از وى اعراض كنند . . . حسود هرچه مىگويد ، آتش در خرمن خويش مىزند . . . » « 1 »
« . . . بارى آنهمه بدگوييها و غوغاى فقها دربارهء غزالى ، به هيچوجه ، مؤثر واقع نشد سهل است كه بيشازپيش ، باعث توجه خواص و اولياى امور گرديد ؛ زيرا دانستند كه سخنان دشمنان همه از روى بلهوسى و خودخواهى و رفتار و گفتار غزالى همه از روى حقيقتجويى است . . . چون حجة الاسلام با اعزاز هرچه تمامتر باز به طوس آمد و متعنتان وى خجل و تشويرزده گشتند ، جماعتى به طوس آمدند و او را پرسيدند و گفتند : ما را از تو سؤالى است ، اگر دستورى دهى ، پرسيم . حجة الاسلام ايشان را دستورى داد . گفتند كه تو مذهب كه دارى ؟ گفت : در معقولات ، مذهب برهان و آنچه دليل عقل اقتضا كند ، اما در شرعيات ، مذهب قرآن ، و هيچكس را از ائمه تقليد نمىكنم ؛ نه شافعى بر من خطى دارد نه ابو حنيفه بر من زيادتى . چون اين سخن از وى بشنيدند ، مجال سخن گفتن نيافتند برخاستند . . . » « 2 »
غزالى ضمن نامهاى كه به سلطان سنجر در برائت خويش از تهمت مخالفان نوشته است ، چنين مىگويد : « . . . امروز كار به جايى رسيده است كه سخنها مىشنوم كه اگر در خواب ديدمى ، گفتمى اضغاث احلام است ؛ اما آنچه به علوم عقلى تعلق دارد ، اگر كسى را بر آن اعتراضى است عجب نيست ، كه از سخن من ، غريب و مشكل كه فهم هركس بدان نرسد
هامش
( 1 ) . همان ، ص 89 - 187 ( به اختصار ) .
( 2 ) . همان ، ص 169 ( به اختصار ) .