تخطي إلى المحتوى الرئيسي

تاريخ اجتماعى ايران ( فارسي ) — صفحة 444

مساهمون:

ص٤٤٤
از وى استمداد جستند ، او مصلحت چنان ديد كه فريادنامه‌اى به عنوان سلطان سنجر بنويسد و از او يارى و كمك بخواهد ؛ پس يكى از علما و دانشمندان قلم در دست گرفت و شرح مؤثرى به سلطان وقت نوشت كه قسمتهايى از آن را نقل مىكنيم : وى پس از مقدمه‌اى سرزنش‌آميز خطاب به سلطان گفت : « چون خداوند عالم پادشاه مشرق و مغرب . . . است ، چرا علم كفر در ديار اسلام برافراشته‌اند ، و منجوق كفر سر به عيوق ناپاكى رسانيده ؛ و آن ديارى كه به سكون اهل دين آراسته و به مساجد و منابر مزين بود ، ملوث خنازير و معدن فضايح شده ؟ مگر پادشاه اين خبر نشنوده است كه : « كلكم راع و كلكم مسؤول عن رعيته » به خدايى كه عالم را آفريدگار است و همه را مرجع و مآب بدوست . . . ملوك سلف . . . در نوبت جهاندارى ، چنين خوارى نكردند ، و فرداى بازپسين را انديشه داشتند . . . در عهد سلطنت سلطان ، اگر در مساحت ديار ممالك از دست ظالمى ، ضعيفى يك شب ناخوش خسبد به جلال بارى تعالى كه پادشاه روزگار را . . . بدان مؤاخذت بود . . . ما بيچارگان و ستم‌رسيدگان ، اسيران روم ، از مخدرات و اطفال و كهول مسلمانان قرب پنجاه‌هزار جانور عالم و جاهل ، ضعيف و قوى ، درويش و توانگر ، قصه شكايت به آه سحرى آميخته و به خون چشم رنگ داده . . . بدان بارگاه بينيازى مىفرستيم و از خواركارى آن پادشاه روزگار ، فرمانده روى زمين ، سنجر بن ملكشاه با اين سوزى كه در هر نفسى عالمى درگيرد به آن سختگير ديرگير مى - ناليم و بدان بيدار
« لا تَأْخُذُهُ سِنَةٌ وَ لا نَوْمٌ »
از خواب سلطان وقت گله مىكنيم . ناله از عرش درگذشت - و پردهء آسمان از درد دل دردمندان سياه شد . صاحبقران جهان در خراسان بر تخت پادشاهى تن‌آسان نشسته . . . سلطان اعظم تأملى فرمايد . . . آخر التفات خاطر كجا ، شفقت كجا ، اسلام كجا ، « الثعظيم لامر اللّه و الشفقة على خلق اللّه » كجا ؟ مگر به سمع عزيز نرسيده است تا لاجرم از باد بادهء ناب ، و نالهء چنگ و رباب ، و غرور شيطان ، به احوال بيچارگان نپرداخته است . فرياد از سلطان سنجر ، المستغاث باللّه از سلطان سنجر ، زينهار ، زينهار ، فرياد ، فرياد ! اسلام را رونقى نمانده است ، و كار عالم و عالميان به يك بار پريشان گشته است ، و از نوشانوش شاه ، دلهاى مردم به جوش آمده است . ما بيچارگان و بينوايان ، اين امام عالم را فرستاديم ، كه در سر شهامتى دارد و در طبع حراستى و در جبلت غيرتى . . . به خدمت بارگاه اعلى . . . تا حال بيچارگان روم را بر رأى سلطان وقت عرضه دارد . اگر فرياد رسد ، فرياد رسندش و اگر داد دهد داد دهندش و اگر خوار گيرد ، خوار گيرندش . . .
« يَوْمَ لا يَنْفَعُ مالٌ وَ لا بَنُونَ . . . »
باقى رأى عالى سلطانى . چون نامه بر سلطان سنجر عرضه داشتند ، سلطان عزم ماوراء النهر داشت و بر لب رود جيحون لشكرگاه كرده بود ، بفرمود تا نامه نويسند به نزديك ملك روم به تهديدى هرچه تمامتر كه اگر . . . آن اسيران را بر اين جمله كه فرموديم به اوطان و بلاد خويش نرسانند و يك كودك باز گيرند ، هرچه بر لفظ مبارك رانديم و به قلم آورده . . . بجاى آريم ، و ايشان را نكال و عبرت عالميان گردانيم و در « آمد » و « ميافارقين » هيچ‌جا مقام نسازيم الا به قسطنطنيه . » اين نامه را معين اصم ، كه صاحب ديوان انشاء بود به قلم آورد . » « 1 »
هامش
( 1 ) . آثار الوزرا ، پيشين ، ص 45 - 240 ( به اختصار ) .
تاريخ اجتماعى ايران ( فارسي ) — صفحة 444 | مرتضى راوندى