كتابهاى حكمت و فلسفه را بسوزانند ؛ چنان كه هزارها كتاب طعمهء آتش گرديد ، و ابن رشد را در حريرهء « لوسينا » محبوس ساخت ، ولى اين دوران چندان نپاييد و با كمك منصور ، ابن رشد از زندان رهايى يافت . بطور كلى ، ريشهء اين تكفيرها جهل و بيخبرى تودهء مردم بود . فقها ، محدثين ، و روحانيان دنياپرست به هيچوجه با بيدارى و هشيارى مردم موافق نبودند و به خوبى مىدانستند كه اگر مردم به حقايق امور آشنا شوند و حق را از باطل تميز دهند ، و انديشههاى خرافى و افكار غيرعلمى را رها كنند ، ديگر كسى به تبليغات و تعليمات غلط آنها گوش نخواهد داد .
به همين علت ، هروقت صاحبنظران ، مطلبى علمى و فلسفى بر زبان مىراندند از تكفير آنها خوددارى نمىكردند ، و با تكفير اهل تحقيق ، زندگى را بر دانشمندان حرام و تحملناپذير مىكردند .
امام غزالى ، آمدى ، رازى ، ابن رشد ، شهرستانى و بالاخره ابن تيميه ، هيچيك از حملات فقها در امان نبودند ، و حال آنكه اين بزرگان علم ، آنچه مىگفتند در پرده و چندپهلو بود . شما اگر كتابهاى امام غزالى را بخوانيد ، به خوبى مىدانيد كه اين مرد هزاران حرف در دل نهفته دارد و يكى را هم نمىتواند به زبان بياورد . در جواهر القرآن مىنويسد كه من در بعضى كتابها عقايد شخصى يا حقايقى را ظاهر ساختهام ، ولى بعد قسم مىدهد كه اين كتب را فقط در اختيار خواص و كسانى كه اهل درك حقايقند قرار بدهيد .
البته معتزله بيپرده و صاف و صريح ، حقايق علمى و فلسفى را مىگفتند ؛ زيرا اينان نه واعظ بودند و نه فتوى مىدادند و امام و خطيب هم نبودند . ولى نتيجهء اين صراحت ، اين شد كه امروز حتى يك كتاب هم از آنها باقى نمانده است . » « 1 »
بعضى از روحانيان حقجو ، و جمعى از بزرگان اهل تصوف ، نهتنها از اجراى مقاصد امراى ستمگر سرباز زدهاند ، بلكه در مواردى چند ، زبان به سرزنش و توبيخ آنان گشودهاند ؛ چنان كه غزالى در مقدمهء نامهاى به سلطان سنجر ، در برائت خويش از تهمت مخالفان و استعفا از تدريس نظاميهء نيشابور ، سلطان را از ستمگرى به كشاورزان طوس برحذر مىدارد و مىگويد :
« . . . آمديم به عرض حاجت و حاجت دواست : عام و خاص . حاجت عام آن است كه مردمان طوس پراكنده و سوختهء ظلم بسيار شدهاند ، و امسال بىآبى غله را تباه كرده و دار و درخت خشك شده است . بديشان رحمت كن ، كه خداى تعالى بر تو رحمت كند . گردن مسلمانان از بار بلا و محنت و گرسنگى بشكست ، چه باشد اگر گردن ستوران تو از طوق زر فرو نشكند . . . » « 2 »
غزالى با اين جملات محكم و پرمعنى ، در آن دوران ظلم و استبداد ، به مظالم و بيعدالتيهاى سلطان سنجر و عمال او با شجاعت بسيار اعتراض مىكند . و به يارى بىپناهترين طبقات جامعه ، يعنى كشاورزان مىشتابد .
يك امام شجاع و انساندوست
« در عهد سلطان سنجر ، ملك روم به ولايت اسلام تاختن آورد و به حدود « آمد » و « ميافارقين » لشكر كشيد و حدود پنجاههزار مسلمان از زن و مرد اسير برد . در ميان اسرا ، امامى بود يگانه ، مردم بينوا
هامش
( 1 ) . ترجمهء محمد تقى . فخر داعى ، ص 64 ، 75 ، 123 و 124 ( به اختصار ) .
( 2 ) . غزالىنامه ، به اهتمام جلال الدين همايى ، طبع دوم ، ص 163 .