تخطي إلى المحتوى الرئيسي

تاريخ اجتماعى ايران ( فارسي ) — صفحة 441

مساهمون:

ص٤٤١
ابو المعالى كه سرآمد روحانيان عصر در نيشابور بود ، در مورد عيد ماه رمضان ، اختلافى پديد مىآيد كه سرانجام گفتهء ابو المعالى تأييد مىشود . براى اطلاع خوانندگان ، گفتگوى سلطان را با ابو المعالى نقل مىكنيم :

اختلاف ملكشاه با فقيه عصر خود

« سلطان ملكشاه رحمة اللّه به نيشابور رسيد ، و 29 روز از ماه رمضان گذشته بود ، و كسانى كه از اركان و شروط او بودند ، در وقت هلال كردن غافل بودند ، و به خدمت بعضى از بزرگان نمودند كه ماه ديديم . جماعتى كه در خدمت سلطان بودند ، سلطان را بر آن داشتند كه فردا عيد بايد كردن . چون از سلطان دستورى شد ، در شهر نيشابور منادى كردند كه سلطان مىفرمايد ، فردا عيد كنيد ، و خواجه ابو المعالى را ، كه مقتداى آن عصر بود ، خبر دادند . حالى ، در شهر منادى دادكردن كه ابو المعالى مىگويد كه فردا « روزه خواهم داشتن . هركه به فتواى من كار مىكند ، بايد كه فردا روزه دارد . » اصحاب اغراض اين سخن را به وجهى زشت در پيش تخت سلطان انها كردند ، و گفتند كه ابو المعالى سر مخالفت تو دارد و شكى نيست كه مردم به فتواى وى كار كنند ، بيشتر از آنكه به منادى تو ؛ و اين ناموس ملك را زيان دارد . سلطان ملكشاه نيك اعتقاد و خدا - ترس بود ، حرمت اهل علم پيش وى بزرگ بود ؛ با آنهمه خاطر وى متغير شده بود ، چندكس را از خواص خود فرمود ، برويد و ابو المعالى را به لطف و ادب اينجا خوانيد . گفتند ، اى شاه او به فرمان تو چنين بيحرمتى كرد ، و تو او را حرمت مىدارى . سلطان گفت ، تا سخن وى نشنوم به قول ديگران ، حرمت اهل علم نتوان بردن . چون ابو المعالى را خواندند ، برخاست و به آن تخفيفه كه در خانه داشتى ، كفش در پاى كرد و به سراى سلطان آمد . چون وى را ديدند كه به دستار كوچك است و موزه نپوشيده در پيش پادشاه عرضه داشتند كه ابو المعالى بدان قناعت نكرد كه با فرمان تو برابرى كند ، اكنون بيحرمتى زيادت كرد كه بدين شيوه ، نزد ملوك رفتن ترك ادب است . سلطان از آن متغيرتر شد ، و امير حاجب را به عتاب نزد او فرستاد كه چرا بايد كه تو با اين جامه و كفش پيش من آيى . ابو المعالى آواز بلند كرد و گفت ، اين سخن مىبايد سلطان از من بشنود كه امير حاجب نيك باز نداند گفتن . پس چون دستور يافت ، گفت اى پادشاه اسلام ، بدان كه من بدين جامه نماز كنم و در خدمت خداى تعالى شايد ، در خدمت ملوك هم شايد بودن . اما ابناى دنيا و پادشاهان روزگار اين عادت نهاده‌اند و اين قاعده ساخته كه بدين صفت پيش ملوك و سلاطين نروند . خواستم كه اين ادب و عادت نگاهداشتمى ، اما در آن ساعت كه فرمان سلطان به من رسيد ، با اين جامه نشسته بودم ، ترسيدم كه اگر به تغيير جامهء ديگر مشغول شوم ، دير شود . سلطان ملكشاه را از اين سخن خوش آمد ، وى را گفت چون بدين صفت طاعت سلطان واجب است ، چرا بر خلاف منادى من منادى كردى ؟ ابو المعالى گفت ، هرچه تعلق به فرمان دارد ، ما را واجب است كه طاعت سلطان داريم ، اما هرچه به فتوى تعلق دارد ، بر سلاطين واجب است كه از ما پرسند : كه به حكم شرع ، همچنان كه فرمان سلطان راست ، فتوى ما راست . اما روزه داشتن و عيد كردن به فتوى تعلق دارد ، نه به فرمان ، چون قصه آنجا رسيد ، سلطان ملكشاه ، رحمه اللّه ، ابو المعالى را به احترام تمام باز به خانه فرستاد .
تاريخ اجتماعى ايران ( فارسي ) — صفحة 441 | مرتضى راوندى