درختهاى آويختگان بفرمود سوختن . و اين معامله سلطان محمود آنوقت كرد كه همهء علما و ائمهء شهر حاضر كردند و بدمذهبى و بدسيرتى ايشان درست گشت . »
در عهد سلطان محمود ، مكرر با سيماهاى گوناگونى از قضاة و روحانيان برمىخوريم كه بعضى حقگو و صريح و پاكدامنند ، و برخى قشرى و سطحى و ابن الوقت . فى المثل ، در اين دوره مىبينيم كه روحانى سبكمغز و جامدى به نام شيخ ابو القاسم گرگانى ، پس از وفات فردوسى - طوسى ، شاعر عاليقدر و گرانمايهء ايران ، از سر تعصب يا رياكارى از دفن اين رادمرد ايراندوست در قبرستان مسلمانان جلوگيرى مىكند و مىگويد : « او مادح كافران و گبران بود » و پيغمبر ( ص ) فرمود : « من تشه بقوم فهو منهم . »
و تقريبا در همان دوران ، يعنى در عصر سلطان مسعود غزنوى ، به نام قاضى شريف و پاكدامنى چون ابو الحسن بولانى برمىخوريم كه به قول بيهقى ، مورخ معروف ، با وجود فقر و نيازمندى ، وقتى سلطان مسعود به توسط بو نصر مشكان به زعم خود ، از حلالتر مالها دو كيسه زر ( كه هركدام هزار مثقال بود ) نزد ابو الحسن بولانى و فرزندش ابو بكر فرستاد ، آن دو بزرگوار ، كه گاه به ده درم نيازمند بودند ، از پذيرفتن كيسههاى زر امتناع ورزيدند . بو بكر گفت : « بدانچه دارم و اندك است قانعم ، و زروبال ، اين ، چه به كار آيد ؟ بو نصر گفت اى سبحان اللّه ! زرى كه سلطان محمود در غزو از بتخانهها به شمشير بياورده باشد و بتان شكسته و پاره كرده و آن را امير المؤمنين ( يعنى خليفه ) مىروا دارد ستدن ، آن قاضى همى نستاند ؟ گفت زندگانى خداوند دراز باد ، حال خليفه ديگرست كه او خداوند ولايت است ؛ و خواجه با امير محمود به غزوها بوده است و من نبودهام و بر من پوشيده است . . . به هيچحال ، من اين نپذيرم و در عهدهء اين نشوم ؛ گفت ، اگر تو نپذيرى به شاگردان و مستحقان و درويشان ده ؛ گفت من هيچ مستحق نشناسم . . . مرا چه افتاده است كه زر كسى ديگر برد و شمار آن به قيامت مرا بايد داد ؟ به هيچ حال ، اين عهده قبول نكنم . بو نصر پسرش را گفت ، تو از آن خويش بستان ؛ گفت ، زندگانى خواجه عميد دراز باد ، علىاىحال ، من نيز فرزند اين پدرم كه اين سخن گفت و علم از وى آموختهام . . . من نيز از آن حساب و توقف و پرسش قيامت بترسم كه وى مىترسد ، و آنچه دارم از اندك مايه حطام دنيا حلال است و كفايت است و به هيچ زيادت حاجتمند نيستم . بو نصر گفت . . . بزرگا كه شما دوتنيد ؛ و بگريست و ايشان را بازگردانيد و باقى روز انديشمند بود ، و از اين ياد مىكرد و ديگر روز ، رقعتى نوشت به امير و حال باز نمود . » « 1 »
بيهقى در جاى ديگر اين جملهء پرمغز را در تاريخ گرانقدر خود مىآورد : « صعبا فريبنده كه اين درم و دينار است ! بزرگا مردا كه از اين روى برتواند گردانيد . » « 2 »
رفتار شجاعانه و استغناء طبع و بىنيازى اين دو رادمرد ، در عين بىبرگى و فقر ، شعر سنايى غزنوى را به ياد مورخ مىآورد كه مىفرمايد :
گر بىبرگى به مرگ مالد گوشم * آزادى را به بندگى نفروشم
در عصر سلاجقه ، بطورى كه در تحفة الملوك مذكور است ، بين سلطان ملكشاه و
هامش
( 1 ) . تاريخ بيهقى ، پيشين ، ص 513 .
( 2 ) . همان ، ص 515 .