تخطي إلى المحتوى الرئيسي

تاريخ اجتماعى ايران ( فارسي ) — صفحة 439

مساهمون:

ص٤٣٩
مقابل ارباب قدرت ، پايدارى و مقاومت مىكردند .

يك روحانى مقاوم

عز الدين بن الاثير ، مورخ قرن ششم ، ضمن حوادث سال 593 ، مىنويسد كه در اين سال استاد ما ابو القاسم فراقى فوت كرد . ضمن وصف مقام علمى او مىگويد : موقعى كه در بغداد نزد او كتاب سنن را مىخواندم ، يكى از بزرگان بغداد نزد او آمد و گفت : خليفه براى فلان كار تو را احضار كرده است . وى گفت : على العجاله به درس اين بزرگواران مشغولم ، چون ايشان را فرصت از دست مىرود از آمدن عذر مىخواهم . مأمور گفت : من جرأت اداى چنين جوابى در مقابل امر خليفه ندارم . فرمود بر تو بحثى نيست ، بگو ابو القاسم گفت : تا از كار درس فراغت نيابم ، از آمدن معذورم . سپس مىنويسد : « حال در اين مرد ديندار ثابت‌قدم بنگريد و ببينيد كه چگونه از اطاعت امر خليفه ، كه مصدر بيم و اميد بود ، سر مىپيچيد و با غربا ، كه نه خوفى از ما در دل داشت و نه اميدى ، به قصد قربت . . . سخن مىگفت . »

رفتار سلطان محمود غزنوى با روحانى شهر

ياقوت حموى در معجم الادبا « 1 » دربارهء على بن عبد اللّه بن احمد نيشابورى معروف به ابن ابى الطيب ، كه يكى از دانشمندان معاصر محمود است ، مىنويسد : « در سال 414 ، او را نزد سلطان محمود بن سبكتكين بردند . چون بر او وارد شد اذن نگرفته نشست ، و شروع به روايت خبرى از رسول ( ص ) كرد ، بىآنكه سلطان فرمان داده باشد . سلطان به غلامى گفت : اى غلام « ده » بر سرش . وى سخت بر سر او زد ، و آن ، سبب كمى شنوايى و سنگينى گوش او شد . سپس سلطان پايهء او را در دين و دانش و پاكدامنى و ورع دانست ، و از او عذر خواست ، و فرمان داد مالى به او بدهند كه او نپذيرفت و گفت : مرا به مال نيازى نيست ، و اگر توانايى آن را دارد ، آنچه را كه از من ستده است باز دهد ، و آن شنوايى من است . سلطان به او گفت : اى مرد ، ملك صولتى دارد كه نيازمند به سياست است و ترا ديدم كه واجب را فروگذار كردى . . . گفت : مرا خواستى كه وعظ از من بشنوى . . . و نه براى اقامت قوانين كشوردارى و استعمال سياست ؛ و اين متعلق به پادشاهان است و امثال ايشان و نه دانشمندان . سلطان شرمسار شد . . . همهء اينها را از تاريخ بيهق از ابو الحسن بن - ابو القاسم بيهقى ، مصنف كتاب و شاح الدّميه ، نقل كرده‌ام . » « 2 » سلطان محمود غزنوى ، گاه به قصد عوامفريبى ، براى اعمال وحشيانه و آزمندانهء خود ، مجوز شرعى تحصيل مىكرد ، و از قشرىترين روحانيان براى مبارزه با « علم » و فلسفه استمداد مىجست . در كتاب مجمل التواريخ و القصص ، كه در سال 520 هجرى ، در عهد سلطان سنجر ، تأليف شده و مؤلف آن معلوم نيست ، مىبينيم كه سلطان محمود ، پس از آنكه از رى خواسته و اموال فراوان گرد آورد و قسمتى از آن را نزد خليفه القادر باللّه فرستاد ، دستور داد تا بزرگان ديلم را بر دار آويختند ؛ عده‌اى را در پوست گاو دوخت و به غزنين فرستاد . سپس مىگويد : « مقدار پنجاه خروار از دفتر روافض و باطنيان و فلاسفه ، از سراهاى ايشان بيرون آورد و زير
هامش
( 1 ) . ج 5 ، ص 231 . ( 2 ) . در پيرامون تاريخ بيهقى ، پيشين ، ج 2 ، ص 703 .