را به زنان ترك نشان مىدادند . اين زنان در خريد جواهرات بر هم سبقت مىگرفتند و من در اين ميان ، فتنههايى از جمال و زيبايى ديدم كه به خدا بايد پناه برد . سپس به بازار مشك و - عنبرفروشان رفتم ، و همان اوضاع ، بلكه بيشتر از آن را هم در اين بازار ديدم . » « 1 »
در مورد اصفهان ، ابن بطوطه مىنويسد : « هر دسته از پيشهوران اصفهانى رئيس و پيشكسوتى دارند كه او را « كلو » مىنامند . دستههاى ديگر كه در اين صنعت و حرفه هستند به همين نحو دوستانى براى خود برمىگزينند . جوانان مجرد اين شهر جمعيتهايى دارند و بين هريك از گروههاى آنان با گروه ديگر رقابت و همچشمى برقرار است . » « 2 »
از جمله مىنويسد : « يكنفر اصفهانى به رفيق خود مىگويد : بيا برويم نان و ماست بخوريم ، ولى وقتى كه او را به منزل مىبرد ، انواع اغذيه پيش او مىآورد . مىگويند ؛ يكى از دستههاى اصفهانى دستهء ديگر را به مهمانى خواند و غذاى آنان را با شعلهء شمع پخت . دستهء ديگر براى آنكه در ميدان رقابت از حريف عقب نماند ، دعوتى به عمل آورد و غذاى آنان را به جاى هيزم با حرير پخت . » « 3 »
پطروشفسكى در نهضت سربداران مىنويسد : « در شهرهاى خاور نزديك و ميانه ، عادتا اصحاب يك حرفه در يك محله زندگى مىكردند ، و كارگاهها و دكههاى آنها نيز در همان محله بوده است و بدين سبب ، بسا اتفاق مىافتاد كه رئيس صنف و حرفه و محله يك - نفر بوده است . » « 4 »
هر دسته از پيشهوران رئيس و پيشكسوتى داشته كه به لقب كلوى ملقب گشته است و رئيس محله را نيز كلو مىگفتند .
ظاهرا بقالها ، و ميوهفروشها اتحاديهاى نداشتند و شايد به همين مناسبت ، بيشتر مورد ظلم و ستم ديوانيان قرار مىگرفتند ؛ چنان كه سعدى شيرازى مىگويد :
در زمان حكومت ملك عادل شمس الدين تازيگوى ، اسفهسالاران شيراز مقدارى خرما از مال ديوان به بهاى گران به بقالان بطرح ( يعنى به زور ) داده بودند ، و از جمله چندبار خرما براى برادر شيخ سعدى ، كه بر در خانهء اتابك دكان بقالى داشت ، فرستادند . وى براى نجات خود و ساير بقالان ، به برادر نامدار خويش متوسل شد ، و شيخ را از جريان امر مطلع ساخت . سعدى بيدرنگ اين قطعه را بر پارهء كاغذى نوشت و نزد ملك فرستاد .
ز احوال برادرم بتحقيق * دانم كه تو را خبر نباشد
خرماى بطرح مىدهندش * بخت بد از اين بتر نباشد
وانگه تو محصلى فرستى * تركى كه از او بتر نباشد
اطفال برند و مرد و درويش * خرما بخورند و زر نباشد
چندان بزنندش اى خداوند * كز خانه رهش بدر نباشد
ملك شمس الدين پس از وقوف به اين معنى ، رفع ظلم كرد و به خدمت شيخ آمد و عذرها خواست . « 5 »
هامش
( 1 ) . همان كتاب ، ص 226 به بعد .
( 2 و 3 ) . ص 191 .
( 4 ) . نهضت سربداران خراسان ، پيشين ، ص 72 .
( 5 ) . كليات سعدى ، ( چاپ كلكته ) مقدمه ، ص 30 .