گر كار كنى عزيز باشى * فردا كه دهند مزد مزدور
ور ديو ز كار باز داردت * رنجور بوى و خوار و مدهور
- ناصرخسرو
ز زود خفتن و از دير خاستن هرگز * نه مرد يابد ملك و نه بر ملوك ظفر
- عنصرى
نيابد مراد آنكه جوينده نيست * كه جويندگى عين يابندگى است
- خواجو
سعدى در مقام اندرز مىگويد : * اى نور چشم من بجز از كشته ندروى
- سعدى
عنصرى نيز معتقد است كه :
سرى كه بالش خواهد نيابد او افسر
- عنصرى
تو را چون نباشد غم كار خويش * غم تو ندارد كسى از تو بيش
- اسدى
منشين بيكار از آنكه بيگارى * به زآنكه كنى به هرزه بيكارى
- ناصرخسرو
تن به دود چراغ و بيخوابى * ننهادى ، هنر كجا يا بى
- اوحدى
نظامى گنجوى در مخزن الاسرار مكرر ، جوانان را به كار و فعاليت تشويق و ترغيب مىكند ؛ از جمله در داستان « پير خشت زن » به جوانى كه كار كردن را عار مىداند ، چنين مىگويد :
دست بدين پيشه كشيدم كه هست * تا نكشم پيش تو يك روز دست
دستكش كس نيم از بهر گنج * دستكشى مىخورم از دسترنج
« 1 » در مقالت ديگرى ، در وصف پيرى ، نسل جوان را به سعى عمل فرا مىخواند و مىگويد :
. . . از پى مشتى جو گندم نما * دانهء دل چون جو و گندم مساى
خاك خور و نان بخيلان مخور * خاك نهاى زخم ذليلان مخور
بر دل و دستت همه خارى بزن * تن مزن و دست به كارى بزن
به كه به كارى بكنى دستخوش * تا نشوى پيش كسان دستكش
« 2 »
بيگارى به كه بيكارى ، * بيگار كشى به كه بيكار باشى .
منشين بيكار از آنكه بيگارى * به زانكه به خيره بيكارى
- ناصرخسرو
گفتن ز من از تو كار بستن * بيكار نمىتوان نشستن
- نظامى
هامش
( 1 ) . كليات ديوان نظامى « مخزن الاسرار » ، چاپ امير كبير ، ص 67 .
( 2 ) . همان ، ص 66 .