تخطي إلى المحتوى الرئيسي

تاريخ اجتماعى ايران ( فارسي ) — صفحة 352

مساهمون:

ص٣٥٢
نمىتوانست كرد . پس ، فراهم آمدند تا درزى كار جولاه و آهنگر مىكند و آهنگر كار هر دو مىكند . . . پس ميان ايشان معاملتى پديد آمد كه از آن خصومتها برخاست ، كه هريكى به حق خويش رضا نمىداد و قصد يكديگر مىكردند . پس ، به سه نوع ديگر حاجت افتاد از صناعات ؛ يكى صناعت سياست و سلطنت ، ديگر صناعت قضا و حكومت ، ديگر فقه كه بدان قانون وساطت ميان خلق بدانند . . . » « 1 » در كتب و آثار منظوم و منثور فارسى گه‌گاه نامى از طبقهء پركار و پرحاصل پيشه‌وران به ميان آمده است : فردوسى مىگويد :
بفرمود آهنگران آورند * مس و روى و پتك گران آورند چو پولاد با پتك آهنگران * به پيش آوريدند آهنگران مرا نيست ز آهنگرى ننگ و عار * خرد بايد و مردى اى بادسار
رودكى نيز از پيشه‌وران ياد كرده است :
. . . بر فلك بر ، دو شخص پيشه‌ورند * آن يكى درزى آن دگر جولا اين ندوزد مگر كلاه ملوك * آن نبافد مگر پلاس سپاه
ابو شكور بلخى ، مداح نوح بن نصر سامانى ، افكار ارتجاعى عصر خود را در يك بيت كه صاحب صحاح الفرس از او نقل مىكند آشكار مىسازد :
كشاورز و آهنگر و پاىباف * چو بيكار باشند سرشان بكاف
« 2 » در بين محافل ارتجاعى و بى خبر آن عصر ، جولاه و پاىباف در حكم فحش و ناسزا بود ، و كار كردن نوعى ننگ و عار به‌شمار مىرفت ، و خواجگان و اربابان با آستين درازى كه داشتند تن به كار و كوشش نمىدادند و متوجه نبودند كه حيات آنها در گرو فعاليت كشاورزان و كارگران است . سعدى در بوستان مىگويد :
برو « خواجه » كوتاه كن دست آز * اگر بايدت آستين دراز
ريچاردن . فراى در تاريخ بخاراى خود مىنويسد : « شواهدى در دست داريم كه دلالت بر تخصص هر شهرى در ساختن نوعى كالا دارد ، و شكى نيست كه اين امر موجب گرديد كه سطح مهارت در كار دستى بالا برود . درست همان‌گونه كه كتابت حرفهء محدودى بود و فقط افراد منتخب كاتبان حق ورود به صنف ايشان را داشتند ، كفشگران ، نقره‌كاران ، و ديگران نيز در صنفهاى حرفه‌اى متشكل مىشدند . در بخارا نيز نظير شهرهاى ديگر سرزمينهاى شرقى جهان اسلام ، صنفها به صورت مجامع مذهبى درآمدند و بعدها به فرق دراويش پيوستند . به گمان من ، پايه‌هاى اين تحول از دورهء سامانيان گذاشته شده بود . . . ارتباط دادن مستقيم صنفها با غازيان يا با صوفيه يا فرق دراويش ، تنها جنبهء نظرى مىتواند داشته باشد ، زيرا دربارهء آنها اطلاعات كافى نداريم . » « 3 »
هامش
( 1 ) . همان ، ص 65 ( به اختصار و تصرف ) . ( 2 ) . بشكن . ( 3 ) . تاريخ بخارا ، پيشين ، ص 220 ( به اختصار ) .