دربارهء وى آوردهاند ، كه در همهء زندگى خويش از خوراك كسى نچشيد و از كسى چيزى نپذيرفت و طاقيههاى عجمى مىدوخت و از بهاى آن روزى مىخورد ، از دانشها و نظم و - نثر به خوبى برخوردار بود . . . او و مريدانش از رنج دست خود نان مىخوردند . . . يك درهم از كسى نمىپذيرفت و بابت آتشى هم كه از آشپز يا نانوا مىگرفتند پول مىدادند . اگر آشپز يا نانوا به ايشان مىگفت اين پاره آتش كه ارزشى ندارد ، جواب مىدادند : ولى براى هيزم پول پرداختهاى ، هرگز احدى در برابر آنان دروغ نمىگفت و در سراسر خراسان و عراق و آذربايجان و شروان به راستى مشهور بودند و مردم ايشان را « حلالخواران و راستگويان » مىخواندند . . . با يكديگر چون برادر بودند و در يك خانه مىزيستند و نسبت بهم مشتاقتر از برادران تنى بودند ، نسبت به بينوايان سخاوت مىورزيدند ، روزگار بعفت مىگذرانيدند و هرگز به كسى با ديدهء شهوت نمىنگريستند زبان خود را از بيهودهگويى و گوش را از شنيدن غيبت و افترا حفظ مىكردند . . . » « 1 »
ناگفته نگذاريم كه از ديرباز در ميان پيشهوران ، مردان منصف و نيكوكارى بودند كه در معاملات جانب عدل و ميانهروى را مرعى مىداشتند ، يعنى اگر خريدار هم راضى بود ، آنها به سود بسيار رضا نمىدادند . غزالى مىنويسد : « سرى السقطى دكاندارى بود كه در معاملات به ده نيم سود قانع بود يكبار دلال خواست بادام او ، كه به شصت دينار خريده بود به نود دينار بفروشد ، ولى وى رضا نداد و گفت : به 63 دينار به فروش . دلال گفت : كالاى تو را به كم نمىفروشم ، سرى سقطى هم به گرانفروشى رضا نداد . » « 2 »
همچنين محمد بن المنكدر دكاندار بود و جامه مىفروخت . غزالى مىگويد : « شاگرد وى در غيبت وى جامهاى به ده دينار به اعرابى فروخت . چون باز آمد . بدانست . در طلب اعرابى همه روزه بگرديد وى را بازيافت ، گفت : آن جامه پنج دينار بهتر نهارزد . گفت شايد كه من رضا دارم ؛ محمد بن المنكدر گفت : آرى و ليكن چيزى را كه به خود نپسندم ، هيچكس را نپسندم . با بيع فسخ كن ، يا جامهء نيكوتر بستان ، يا پنج دينار از من بگير . اعرابى پنج دينار باز ستد . » « 3 »
در مقابل اين قبيل كسبه و پيشهوران شرافتمند ، گروهى كسبهء نابكار و فاسد بودند كه سنايى در وصف آنها مىگويد :
دزد به شمشير تيز گر بزند كاروان * بر در دكان زند خواجه به زخم پله
« 4 »
حرف و مشاغل به نظر غزالى
در جاى ديگر از كيمياى سعادت غزالى مىخوانيم : « . . . اصل دنيا سه چيز است : طعام و لباس و مسكن . اصل صناعت كه ضرورت آدمى است نيز سه چيز است : برزگرى و جولاهى ( بافندگى ) و بنايى .
لكن اين هر يكى را فروعند كه بعضى ساز آن همىكنند ؛ چون حلاج و ريسندهء ريسمان كه ساز جولاه مىكنند ، و بعضى آن را تمام مىكنند ، چون درزى ( خياط ) كه كار جولاه تمام كند .
و اينهمه را به آلات حاجت افتاد از چوب و آهن و پوست و غير آن . پس ، آهنگر و درودگر ( نجار ) و خراز پيدا آمد . ايشان را به معاونت هم حاجت بود كه هركسى همهء كارهاى خود
هامش
( 1 ) . هلموت پيتر « فرقهء حروفيه » ترجمه حشمت مؤيد نقل از فرهنگ ايران زمين ، ج 10 ، ص 329 و 337 .
( 2 و 3 ) . كيمياى سعادت ، ص 280 ( به اختصار ) .
( 4 ) . ترازو .